گوهر مارگارتا
گوهر مارگارتا
قسمت 6
از زبان نویسنده
لوسین به ساعت نگاه میکند ساعت 13:00 است
لوسین : خب وقت ناهاره توی این کشتی چیزیم پیدا میشه
نیکولاس : چیزی که پیدا میشه ولی من اشپزی بلد نیستم
لوسین : خب ولی من بلدم اشپزخونه را نشونم بده
نیکولاس اشپز خونه را نشون میده اون تا حالا یه غذای درست و حسابی نخورده و همیشه کنسرت ذرت اماده خورده
لوسین : خب حالا نیکولاس چی دوست داری
با حرف لوسین که گفت چی دوست داری نیکولاس برای لحظه ای تعجب میکند
نیکولاس : چ ... چی داری از من میپرسی
لوسین : پ ن پ درم از عمم میپرسم ارا دیگه چی دوست داری
نیکولاس : خبببب من تا حالا غذای درست و حسابی به غیر از کنسرت ذرت نخوردم
لوسین نیم نگاهی به نیکولاس میکند
لوسین : خپ پس ... نظرت درباره ی پاستا چیه
نیکولاس : پا ... پاستا ... خب باشه
لوسین لبخندی میزند و دنبال مواد پاستا میگردد خوشبختانه کمی مواد پاستا هست
او شروع میکند به پختن که نیکولاس میگه
نیکولاس : خب لوسین بین پختن نظرت چیه دربارهی گذشتمون حرف بزنیم
لوسین نیم نگاهی به نیکولاس میکند و میگوید
لوسین : گذشتم اونقدر شیرین نیست که بخوای بدونی
نیکولاس : چطور مگه چقدر بده ( حالت طعنه امیز )
لوسین دست از خورد کردن مرغ ها بر میدارد و با لحن اروم ولی جدی میگوید
لوسین : تو بگو از 7 سالگی مرگ خانوادتو جلوی چشمت ببینی چقدر بده درحالی که قاتل توی صورتت دره میخنده و و از یه بچه هفت ساله چی بر میاد به غیر از دوییدن اون روز اونقدر ترسیدم که حتی نتونستم گریه کنم
لبخند نیکولاس کامل محو میشود انگار انتظار چنین حرفی را نداشت
نیکولاس : او ... من ... معذرت میخوام
لوسین : مگه تو خانوادمو کشتی که معذرت میخوای ... بگذریم نوبت گذشته خودته
نیکولاس : اممم خب گذشته من ... مثل گذشته تو نبوده ... من .. خب من ... خود خانوادم ولم کردن
لوسین مکث میکند یه نیم نگاهی به نیکولاس می اندازد انگار دارد وزن حرفش را برانداز میکند بعد سکوت میکند تا ادامه ی حرف نیکولاس را بشنود
نیکولاس : خب منو از همون 10 سالگی فرستادن یه اکادمیک نظامی اونجا یادمون نمیدادند چجوری حفاظت کنیم یا قوی شیم ... یادمونم میدادن چجوری ... برده شیم ... زندگی اونجا سخت بود شب و روز تنبیه . کار . درد و اخرش بهت میگفتن ... ضعیف ... هیچوقت نمیگفتن یه بار کارتو خوب انجام دادی تو بی نقصی ولی برای اونا ... اشغالی بیش نبودی ... منم دووم نیاوردم فرار کردم ... ساعت ها دوییدم به پشتمو نگاه نکرد. تا رسیدم به شهر ... از گشنگیش مجبور شدم دزدی کنم و بعدش لقبم شد ... دزد سایه هه اوج نامردیه نه
لوسین : اره
شرایط پارت بعد فالورام بشه 25 تا
قسمت 6
از زبان نویسنده
لوسین به ساعت نگاه میکند ساعت 13:00 است
لوسین : خب وقت ناهاره توی این کشتی چیزیم پیدا میشه
نیکولاس : چیزی که پیدا میشه ولی من اشپزی بلد نیستم
لوسین : خب ولی من بلدم اشپزخونه را نشونم بده
نیکولاس اشپز خونه را نشون میده اون تا حالا یه غذای درست و حسابی نخورده و همیشه کنسرت ذرت اماده خورده
لوسین : خب حالا نیکولاس چی دوست داری
با حرف لوسین که گفت چی دوست داری نیکولاس برای لحظه ای تعجب میکند
نیکولاس : چ ... چی داری از من میپرسی
لوسین : پ ن پ درم از عمم میپرسم ارا دیگه چی دوست داری
نیکولاس : خبببب من تا حالا غذای درست و حسابی به غیر از کنسرت ذرت نخوردم
لوسین نیم نگاهی به نیکولاس میکند
لوسین : خپ پس ... نظرت درباره ی پاستا چیه
نیکولاس : پا ... پاستا ... خب باشه
لوسین لبخندی میزند و دنبال مواد پاستا میگردد خوشبختانه کمی مواد پاستا هست
او شروع میکند به پختن که نیکولاس میگه
نیکولاس : خب لوسین بین پختن نظرت چیه دربارهی گذشتمون حرف بزنیم
لوسین نیم نگاهی به نیکولاس میکند و میگوید
لوسین : گذشتم اونقدر شیرین نیست که بخوای بدونی
نیکولاس : چطور مگه چقدر بده ( حالت طعنه امیز )
لوسین دست از خورد کردن مرغ ها بر میدارد و با لحن اروم ولی جدی میگوید
لوسین : تو بگو از 7 سالگی مرگ خانوادتو جلوی چشمت ببینی چقدر بده درحالی که قاتل توی صورتت دره میخنده و و از یه بچه هفت ساله چی بر میاد به غیر از دوییدن اون روز اونقدر ترسیدم که حتی نتونستم گریه کنم
لبخند نیکولاس کامل محو میشود انگار انتظار چنین حرفی را نداشت
نیکولاس : او ... من ... معذرت میخوام
لوسین : مگه تو خانوادمو کشتی که معذرت میخوای ... بگذریم نوبت گذشته خودته
نیکولاس : اممم خب گذشته من ... مثل گذشته تو نبوده ... من .. خب من ... خود خانوادم ولم کردن
لوسین مکث میکند یه نیم نگاهی به نیکولاس می اندازد انگار دارد وزن حرفش را برانداز میکند بعد سکوت میکند تا ادامه ی حرف نیکولاس را بشنود
نیکولاس : خب منو از همون 10 سالگی فرستادن یه اکادمیک نظامی اونجا یادمون نمیدادند چجوری حفاظت کنیم یا قوی شیم ... یادمونم میدادن چجوری ... برده شیم ... زندگی اونجا سخت بود شب و روز تنبیه . کار . درد و اخرش بهت میگفتن ... ضعیف ... هیچوقت نمیگفتن یه بار کارتو خوب انجام دادی تو بی نقصی ولی برای اونا ... اشغالی بیش نبودی ... منم دووم نیاوردم فرار کردم ... ساعت ها دوییدم به پشتمو نگاه نکرد. تا رسیدم به شهر ... از گشنگیش مجبور شدم دزدی کنم و بعدش لقبم شد ... دزد سایه هه اوج نامردیه نه
لوسین : اره
شرایط پارت بعد فالورام بشه 25 تا
- ۲۳۸
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط