رمان دختر خاص پارت 7

رمان دختر خاص پارت 7

روزها گذشت…
و رفتار سه‌تا پسر، کم‌کم از یه مهربونی ساده، تبدیل شد به چیزی جدی‌تر، گرم‌تر…
چیزی که ات حتی فکرشو هم نمی‌کرد.

روز اول

زنگ استراحت خورد.
ات کنار وونی نشسته بود و داشت درباره تکلیف‌ها حرف می‌زد که یهو تهیونگ از پشت صداش زد:

«ات! بیا، بیا پیش ما بشین.»

ات برگشت و با تعجب گفت:
« من دارم با وونی حرف می‌زنم»

جونگ‌کوک بدون اینکه حتی حرفشو تموم کنه، دستشو گرفت و با لبخند شیطونی گفت:
«وونی پنج دقیقه بدون تو هم زنده می‌مونه، بیا.»

وونی خندید:
«برو بابا، خوش باش! من خوبم.»

و این شد اولین روزی که ات استراحت رو کنار اونا گذروند.
تهیونگ براش آبمیوه گرفت.
جونگ‌کوک ازش درباره زندگیش پرسید.
جیمین نزدیک‌تر نشست ولی همچنان مودبانه، با لبخند آرامش‌بخش:
«مطمئنی کلاس‌ها برات سخت نیست؟»

ات حس کرد…
یه دایره‌ی امن دورش ساخته شده.



روز پنجم

این‌بار ات هنوز از کلاس بیرون نیومده بود که تهیونگ دم در منتظرش بود.
جونگ‌کوک هم کنار ستون ایستاده بود و جیمین با تبلت تو دستش به چیزی فکر می‌کرد.

همین که ات رسید،
تهیونگ کاملاً بی‌مقدمه بغلش کرد. بغلش محکم نبود
اما اون‌قدری گرم بود که ات یه لحظه‌ای نفسش گرفت.

جونگ‌کوک موهای ات رو از روی صورتش کنار زد و گفت:
«خسته شدی؟ بیا بریم تو حیاط. جات اونجاست، پیش ما.»

جیمین فقط نگاهش کرد، یه نگاه آروم که ات رو تو لحظه آروم کرد:
«تو امروز خیلی خوب بودی. خودتو دست کم نگیر.»

ات…
برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کرد «دیده می‌شه».




روز دهم

این‌بار حتی وونی هم عادت کرده بود که زنگ استراحت، ات رو به آغوش پسرا تحویل بده.
می‌خندید و می‌گفت:
«به‌به، محافظای اختصاصی!»

تهیونگ هر بار خندیدن ات رو می‌دید، چشم‌هاش برق می‌زد.
جونگ‌کوک همیشه کنارش راه می‌رفت، حتی وقتی حرف نمی‌زدن.
جیمین هر روز یه جمله‌ی کوتاه ولی دلگرم‌کننده می‌گفت
یه نوع مهربونی پنهان، عمیق، که ات رو آرام می‌کرد.




چند هفته بعد

یه روز باهم، روی نیمکتِ پشتِ دانشگاه نشسته بودن.
سه‌تا پسر هرکدوم یه طرف ات.

وونی از دور نگاه می‌کرد و آرام زیر لب گفت:
«ات… خیلی عوض شده.»

و واقعاً هم همینطور بود.
چشماش دوباره نور داشت.
خندهاش واقعی‌تر شده بود.
دیگه شب‌ها گریه نمی‌کرد.
دیگه اسم جی‌هوپ… قلبشو مثل قبل نمی‌لرزوند.

تهیونگ داشت درباره نقاشیش حرف می‌زد که کوک گفت:
«ات… می‌دونی؟
ما خیلی خوشحالیم که با ما می‌گردی.
روزای بدون تو خیلی کسل‌کننده‌ست.»

جیمین لبخند زد و نگاهش کرد:
«تو… حضور آرومی داری.
بودنت خوبه.»

ات قلبش یهو گرم شد.
یه جور گرمای نرم که از وسط سینه‌اش پخش شد…
آروم، ولی واقعی.

و برای اولین بار…
وقتی فکر جی‌هوپ اومد تو ذهنش،
حس کرد دیگه اونجوری درد نمی‌گیره.

حس کرد…
دلش داره یه جای دیگه گرم می‌شه.
یه جا که سه‌نفر آدم مهربون…
با صبر، با آرامش…
کنارش ایستاده بودن.

ات داشت عاشق می‌شد.
ولی نمیدونست این عشق قراره بدجور بهش آسیب بزنه!
دیدگاه ها (۸)

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۳۵ 🖤 | پایانغروب شده بود و همه کنار دریا جمع شده بودیم....

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط