گاهی چه بی اندازه دلتنگ می شوم

گاهی چه بی اندازه دلتنگ می شوم
و دلتنگی برایم چه واژه ی غریبی ست..!

و تازه آن موقع است که دریا را می فهمم

و باران را لمس می کنم

و با درختان حرف می زنم...حرف هایی خودمانی از سر دلتنگی...

و شروع می کنم به رقصیدن با برگ های پاییزی

و آواز خواندن با گنجشک های بی خانمان

و تازه آن موقع است که قدم هایم سنگ فرش خیابان را می بوسند

و با خود می گویم: خدا نیز جهان را از سر دلتنگی آفرید شاید...

دلتنگی واژه ی زیبایی است...

پر از اندوه و پر از حرف و پر از واژه های خیس و بی صاحب

و من بی اندازه دلتنگم

دلتنگ صاحب واژه های عاشقانه ام...

شبت بخیر باباپیری عزیزم
امیدوارم فراموشم نکنی..همینطور ک من فراموشت نمیکنم..
خوابای خوشی ببینی و یادت نره که:


دوستت دارم♡
دیدگاه ها (۱)

ایستاده ام...در ابتدای جاده ای بی انتهانگاهم خیره مانده به د...

تنِ من آهنگی‌ستو تنِ تو کلمه‌یی که در آن می‌نشیند..تا نغمه‌ی...

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی:«تعطیل است...»و بچسب...

قایق از تور تهی... و دل از آرزوی مروارید...همچنان خواهم ران...

The Boss Savage part 23+بعدا میبینمت پارک هایجین اوه... مکثش...

پارت ششم -گذشته-

پارت ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط