اتاق ممنوعه
اتاق ممنوعه
کلمه ممنوعه بودن برای خیلیا به معنی قانون و مقررات برای بعضیا تکلیف و مسئولیت و برای بعضیا ترس و خطر ناک
بودن توی اتاقی که خروج و ورود توی اون ممنوعه شاید یه چیز عجیب و بی معنی باش ولی برای فردی که توی اون زندانی شده یه کابوسه که بیداری نداره
.. مدت ها بود توی اون عمارت توی اتاق زیرزمینی زندانی شده بود هرچقدر فکر میکرد نمیدونست که چه گناهی کرده و دارع تاوان اونو پس میده
اون واقعا کاری نکرده بود
کاری نکرده بود ولی به طرز وحشتناکی هروز داشت براش میگذشت نمیدونست تاکی این وضعیت ادامه دارع شاید برای چند هفته دیگه با برای چند سال دیگه یا برای چند لحظه دیگه که اگه غرورش و ترسش اجازع میداد خودش رو اونجا رها میکرد و دیگع کاترینی باقی نمیموند
کاترین دختری بیگناه که در اثر یه اشتباه کوچیک گرفتار یع هیولا شده
دختری که کارشو اشتباه نمیدونست بلکه شغلش بود
دختری که برای شرکت های مختلف نویسندگی میکرد و سناریو های مختلفی مینوشت داستان های اون خیلی بین مردم محبوب بود ولی ... بین این مردم هیولایی وجود داشت که روز به روز برای اهلی شدن و آروم شدن به داستان های کاترین نیاز داشت
درستع بعد از مدت ها انتظار بالاخره اون رو به دست آورد و توی عمارتش زندانی کرد دست خودش نبود تنها چیزی که براش مهم بود داستان تعریف کردن کاترین بعد از هر عملیات و هرشب بعد از خستگی و آدم کشتن بود
و دوباره شب رسید ماه با درخشندگی زیبا اون زیرزمین آغشته به روطوبت و سردی رو برای دخترک روشن میکرد
اون وظیفه داشت روز ها داستان بنویسع و شب ها برای هیولا تعریف کنه
دروازه ها باز شد
درهایی از جنس فولاد نقره ای
ماشین ها توی پارکینگ پارک شدن
مرد با لباس های خونی و موهای بهم ریختع وارد زیر زمین شد
کلمه ممنوعه بودن برای خیلیا به معنی قانون و مقررات برای بعضیا تکلیف و مسئولیت و برای بعضیا ترس و خطر ناک
بودن توی اتاقی که خروج و ورود توی اون ممنوعه شاید یه چیز عجیب و بی معنی باش ولی برای فردی که توی اون زندانی شده یه کابوسه که بیداری نداره
.. مدت ها بود توی اون عمارت توی اتاق زیرزمینی زندانی شده بود هرچقدر فکر میکرد نمیدونست که چه گناهی کرده و دارع تاوان اونو پس میده
اون واقعا کاری نکرده بود
کاری نکرده بود ولی به طرز وحشتناکی هروز داشت براش میگذشت نمیدونست تاکی این وضعیت ادامه دارع شاید برای چند هفته دیگه با برای چند سال دیگه یا برای چند لحظه دیگه که اگه غرورش و ترسش اجازع میداد خودش رو اونجا رها میکرد و دیگع کاترینی باقی نمیموند
کاترین دختری بیگناه که در اثر یه اشتباه کوچیک گرفتار یع هیولا شده
دختری که کارشو اشتباه نمیدونست بلکه شغلش بود
دختری که برای شرکت های مختلف نویسندگی میکرد و سناریو های مختلفی مینوشت داستان های اون خیلی بین مردم محبوب بود ولی ... بین این مردم هیولایی وجود داشت که روز به روز برای اهلی شدن و آروم شدن به داستان های کاترین نیاز داشت
درستع بعد از مدت ها انتظار بالاخره اون رو به دست آورد و توی عمارتش زندانی کرد دست خودش نبود تنها چیزی که براش مهم بود داستان تعریف کردن کاترین بعد از هر عملیات و هرشب بعد از خستگی و آدم کشتن بود
و دوباره شب رسید ماه با درخشندگی زیبا اون زیرزمین آغشته به روطوبت و سردی رو برای دخترک روشن میکرد
اون وظیفه داشت روز ها داستان بنویسع و شب ها برای هیولا تعریف کنه
دروازه ها باز شد
درهایی از جنس فولاد نقره ای
ماشین ها توی پارکینگ پارک شدن
مرد با لباس های خونی و موهای بهم ریختع وارد زیر زمین شد
- ۹۳
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط