"یک خانه دو دیوانه"
"یک خانه دو دیوانه"
فصل اول
پارت 1
رز
اواخر پاییز بود.از اون پاییز هوایی که هوا نه اون قدر سرد بود که آدم مجبور بشه خودش رو توی پتو بپیچه، نه اون قدر گرم که بشه با خیال راحت از خونه بیرون رفت . بارون ریزی میزد و خیابون ها خیس شده بود.من،رز،جلوی آینه نشسته بودم و داشتم موهامو شونه میکردم.موهام تا نزدیک زانو هام میرسید و شونه کردنشون حد اقل بیست دقیقه از زندگی آدم رو میگرفت.ولی خب دوستشون داشتم.اخرین گره موهام رو باز کردم که صدای زنگ گوشیم در اومد.نگاه کردم.مهرداد.همین که اسمش رو دیدم اخم کردم.نه اینکه ازش بدم بیاد،نه.فقط مهرداد برای رفتن روی اعصاب من ساخته شده بود.از اون آدم هایی بود که اگر پنج دقیقه کنارت مینشست،احتمال داشت در پایان پنج دقیقه تصمیم بگیری برای حفظ سلامت روان کشور رو ترک کنی.29 سالش بود،قدش حدود195 سانت بود و هیکلش سه برابر من بود یه مدل خودشیفته ی رو مخ که انقدر اعتماد به نفس داره که اگر یه روزی تمام آینه های جهان رو ازش بگیرن به احتمال زیاد افسرده میشه.و بد تر از همه؟ اینکه خودش هم میدونست خوشگله.گوشی رو جواب دادم.
-چیه؟
صدای خندش در اومد
-سلام به روی ماهت
-چی میخوای؟
-هیچی،زنگ زدم صداتو بشنوم
-خب شنیدی، خدافظ
-صبر کن
-باز چته؟
-چرا انقد بی ادبی ۴ سال ازت بزرگترمااا
-چون تو زنگ زدی
چند ثانیه سکوت کرد.بعد گفت:
-من دلم برات تنگ شده بود
لبخند زدم،ولی سریع جمعش کردم.
-دروغ نگو
-باشه، دلم برای حرص دادنت تنگ شده بود
-عن آقا
قهقهه زد
-اخیش! حالا بهتر شد
ـمهرداد کاری داری؟
-اره
-چی؟
-مادربزرگ گفته امشب همه خونش جمع بشن
-خب؟
-خب تو هم بیا
-میام
-با من بیا
-نه
-اره
-نه
-اره
-نه
-اره
-نه
-رز
-مهرداد
-من میام دنبالت
- لازم نیست
-میدونم
-پس چرا میای
-چون دلم میخواد
-رو مخ
قطع کرد.من به صفحه گوشی خیره شدم
-اخه این آدم چرا اینجوریه؟؟؟
-از اتاق بیرون اومدم. مامانم تو آشپزخونه بود.
فصل اول
پارت 1
رز
اواخر پاییز بود.از اون پاییز هوایی که هوا نه اون قدر سرد بود که آدم مجبور بشه خودش رو توی پتو بپیچه، نه اون قدر گرم که بشه با خیال راحت از خونه بیرون رفت . بارون ریزی میزد و خیابون ها خیس شده بود.من،رز،جلوی آینه نشسته بودم و داشتم موهامو شونه میکردم.موهام تا نزدیک زانو هام میرسید و شونه کردنشون حد اقل بیست دقیقه از زندگی آدم رو میگرفت.ولی خب دوستشون داشتم.اخرین گره موهام رو باز کردم که صدای زنگ گوشیم در اومد.نگاه کردم.مهرداد.همین که اسمش رو دیدم اخم کردم.نه اینکه ازش بدم بیاد،نه.فقط مهرداد برای رفتن روی اعصاب من ساخته شده بود.از اون آدم هایی بود که اگر پنج دقیقه کنارت مینشست،احتمال داشت در پایان پنج دقیقه تصمیم بگیری برای حفظ سلامت روان کشور رو ترک کنی.29 سالش بود،قدش حدود195 سانت بود و هیکلش سه برابر من بود یه مدل خودشیفته ی رو مخ که انقدر اعتماد به نفس داره که اگر یه روزی تمام آینه های جهان رو ازش بگیرن به احتمال زیاد افسرده میشه.و بد تر از همه؟ اینکه خودش هم میدونست خوشگله.گوشی رو جواب دادم.
-چیه؟
صدای خندش در اومد
-سلام به روی ماهت
-چی میخوای؟
-هیچی،زنگ زدم صداتو بشنوم
-خب شنیدی، خدافظ
-صبر کن
-باز چته؟
-چرا انقد بی ادبی ۴ سال ازت بزرگترمااا
-چون تو زنگ زدی
چند ثانیه سکوت کرد.بعد گفت:
-من دلم برات تنگ شده بود
لبخند زدم،ولی سریع جمعش کردم.
-دروغ نگو
-باشه، دلم برای حرص دادنت تنگ شده بود
-عن آقا
قهقهه زد
-اخیش! حالا بهتر شد
ـمهرداد کاری داری؟
-اره
-چی؟
-مادربزرگ گفته امشب همه خونش جمع بشن
-خب؟
-خب تو هم بیا
-میام
-با من بیا
-نه
-اره
-نه
-اره
-نه
-اره
-نه
-رز
-مهرداد
-من میام دنبالت
- لازم نیست
-میدونم
-پس چرا میای
-چون دلم میخواد
-رو مخ
قطع کرد.من به صفحه گوشی خیره شدم
-اخه این آدم چرا اینجوریه؟؟؟
-از اتاق بیرون اومدم. مامانم تو آشپزخونه بود.
- ۴۳
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط