میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️
میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️
پارت𝓟𝓪𝓻𝓽²:²🕊
از زبان ادوارد:𝓟𝓸𝓿ℰ𝒹𝓌𝒶𝓇𝒹💫
وقتی اسمش را گفت، برای چند لحظه نگاهم روی صورتش ماند. عجیب بود... هیچ خدمتکاری آنقدر آرام و باوقار حرف نمیزد. انگار چیزی را پنهان میکرد، اما نمیدانستم چه.با این حال، چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، چهرهاش بود. بانویی بسیار زیبا... به چشمانش خیره ماندم و گفتم:{نامی بسیار برازنده برای شماست بانوی من.}
به من نگاه کرد و لبخند بزرگی زد و گفت:{سپاسمندم}
او خم شد و به میز کارم نگاهی انداخت و گفت:{چند ساعته کار میکنید؟}
گفتم:{از طلوع آفتاب دیروز.}
به یکی از کتاب ها زل زده بود و جلدش را لمس کرد و ورقه هایش را ورق زد.گفتم:{از نگاهتان پیداست این هنر برایتان ناآشناست!}
گفت:{و معلوم است شما بسیار پرو میباشید}
نیشخندی زدم و دوباره روی صندلی ام نشستم و به ادامه کارم پرداختم و آن بانو از پله های کتابخانه بالا رفت و مشعل هایی را روشن کرد و من دیگر به او توجهی نکردم.
قلمموی باریک را داخل رنگ طلایی زدم و با دقت روی جلد چرمی کشیدم. اگر دستم فقط ذرهای میلرزید، تمام زحمات چند روزه از بین میرفت.به این ترتیب سه ساعت دگر گذشت.کارهایم به اتمام رسید و همه ی هنرم را که ساعت ها برایش فقط گذاشتم را جمع کردم و کنار گذاشتم و با قلم مویی نازک و روان روی تکه ای کاغذ نوشتم:(اتمام کار دوازده جلد کتاب با ارزش برای ملکه بزرگ صحافی شده.)
آن تکه کاغذ را روی گتابها گذاشتم تا صدای قدم های محکمی از طبقه بالا شنیدم و به یاد آن بانوی جوان افتادم.آهی کشیدم و پیشبندم را درآورد و تکانی به آن دادم و روی صندلی پهنش کردم.صدای سوختن شمع به گوش میرسیدم گام های بزرگ و آرامی برداشتم و از پله ها بالا رفتم،آن کتابخانه با صد ها قفسه در جای،جای کتابخانه وجود داشت اما او دقیقا قفسه جلوی پله ها بود...قد بلندی کرده بود و سعی میکرد کتابی بردارد تا این که لیز خود به سمتش دویدم و او را گرفتم و زیر لب گفتم:{خداروشکر... دیر نرسیدم.}
خیره به من بود و نگاهی شیرین به من داشت و گفت:{سپاسمندم}
کتاب روی زمین افتاده بود کتابی تقریبا هشتصد صفحه ای و سنگین.گفتم:{فکر کنم این کتاب از شما سنگینتره، بانو.}
ادامه دارد🕊
پارت بعدی✨️چهارتا لایک༻دوتا بازنشر༻
سه تا کامنت🧸
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥯 ִֶָ ࣪˖𓂃
پارت𝓟𝓪𝓻𝓽²:²🕊
از زبان ادوارد:𝓟𝓸𝓿ℰ𝒹𝓌𝒶𝓇𝒹💫
وقتی اسمش را گفت، برای چند لحظه نگاهم روی صورتش ماند. عجیب بود... هیچ خدمتکاری آنقدر آرام و باوقار حرف نمیزد. انگار چیزی را پنهان میکرد، اما نمیدانستم چه.با این حال، چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، چهرهاش بود. بانویی بسیار زیبا... به چشمانش خیره ماندم و گفتم:{نامی بسیار برازنده برای شماست بانوی من.}
به من نگاه کرد و لبخند بزرگی زد و گفت:{سپاسمندم}
او خم شد و به میز کارم نگاهی انداخت و گفت:{چند ساعته کار میکنید؟}
گفتم:{از طلوع آفتاب دیروز.}
به یکی از کتاب ها زل زده بود و جلدش را لمس کرد و ورقه هایش را ورق زد.گفتم:{از نگاهتان پیداست این هنر برایتان ناآشناست!}
گفت:{و معلوم است شما بسیار پرو میباشید}
نیشخندی زدم و دوباره روی صندلی ام نشستم و به ادامه کارم پرداختم و آن بانو از پله های کتابخانه بالا رفت و مشعل هایی را روشن کرد و من دیگر به او توجهی نکردم.
قلمموی باریک را داخل رنگ طلایی زدم و با دقت روی جلد چرمی کشیدم. اگر دستم فقط ذرهای میلرزید، تمام زحمات چند روزه از بین میرفت.به این ترتیب سه ساعت دگر گذشت.کارهایم به اتمام رسید و همه ی هنرم را که ساعت ها برایش فقط گذاشتم را جمع کردم و کنار گذاشتم و با قلم مویی نازک و روان روی تکه ای کاغذ نوشتم:(اتمام کار دوازده جلد کتاب با ارزش برای ملکه بزرگ صحافی شده.)
آن تکه کاغذ را روی گتابها گذاشتم تا صدای قدم های محکمی از طبقه بالا شنیدم و به یاد آن بانوی جوان افتادم.آهی کشیدم و پیشبندم را درآورد و تکانی به آن دادم و روی صندلی پهنش کردم.صدای سوختن شمع به گوش میرسیدم گام های بزرگ و آرامی برداشتم و از پله ها بالا رفتم،آن کتابخانه با صد ها قفسه در جای،جای کتابخانه وجود داشت اما او دقیقا قفسه جلوی پله ها بود...قد بلندی کرده بود و سعی میکرد کتابی بردارد تا این که لیز خود به سمتش دویدم و او را گرفتم و زیر لب گفتم:{خداروشکر... دیر نرسیدم.}
خیره به من بود و نگاهی شیرین به من داشت و گفت:{سپاسمندم}
کتاب روی زمین افتاده بود کتابی تقریبا هشتصد صفحه ای و سنگین.گفتم:{فکر کنم این کتاب از شما سنگینتره، بانو.}
ادامه دارد🕊
پارت بعدی✨️چهارتا لایک༻دوتا بازنشر༻
سه تا کامنت🧸
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥯 ִֶָ ࣪˖𓂃
- ۲۹۳
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط