p..1۳
p..1۳
ژان و ییبو وشوکای داشتن همینجوری میرفتن
ژان..من دیگه خسته شدم گشنمه
ییبو..منم همینطور نظرتون چیه یچیزی شکارکنیم
شوکای..باشه پس دوربرونگا کنید شاید یه خرگوشی یا پرنده ای باشه
ستاشون داشتن میگشتن که یهو ییبو دید پشت بوته ها یچیزی داره تکون میخوره
ییبو..بچه ها تکون نخورید یچیزی پیداکردم
رفت ببینه چیه که یهو گفت
ییبو..اوووووببینید کی اینجاست مهمون داریم
شوکای وژان رفتن ببینن کیه که دیدن همون پیرمرده که اونارو به اینجااورده بودهست
وانگ ..یچیزی بگم
لیژان..اره حتما
وانگ..توبه دینگ یوشی علاقه مندی
لیژان..خیلی معلومه
وانگ..اره خیلی ولی بهش اعتماد داری
لیژان..در چه نظری میگی
وانگ..ببین اینکه بهش باورداریکه باهات صادقه و ازسمیم قلب دوست داره
لیژان..خب اره خیلی صادقه من بهش باوردارم
بعدشم اگه ازنظرپدرمادر نگرانی اونا ازخداشونه ما بالاویان متعدبشیم
وانگ ..اره ولی بعین فکرکردی که اواندل اجازه همچین کاریونمیده چون بعدماقدرت مندتر میشیم و بنظرت اگه اواندل به لاویان پیشنهاد بده که باهاش متعدمیشه ببینم بعدلاویان با ما متعدمیشه یابااونا
لیژان..بسه دیگه کافیه برام مهم نیست
روز خیلی گرمی بود لی هن بسته بودن به بقیه برده ها بخاطر گرما لی هن صورتشو پوشونده بود همشون وحشی بودن یکی از برده ها افتاد داشتن تا حد مرگ میزدنش لی هن دیگه تاقت نیاورد و گفت
لی هن..بسه دیگه حیوونا بزارید بره گرما که هست شلاق هم میزنید
قاتلا ..تو کی باشی این زبون دراز بکشید
یکی از قاتلاخواست که با شمشیرش اونو بکشه که لی هن با اینکه دستاش بسته بود با لقد زدش
لی هن.. برای اینکه منو بکشی هنوز بچه ای
قاتلا..حمله کنید این برده پرو بکشید
چند نفری حمله کردن لی هن خواست مبارزه کنه اما میدونست که از پس اینا بر نمیاد تا اینکه برده ها درو لی هن جمع شدن و گفتن
برده..اگه اونو بکشی باید منوهم با بقیه برده ها بکشید
قاتلا.. هه برده های عوضی همشونو بکشید
یکی دیگه ازقاتلا ها ..نمیتونیم اگه همشونو بخوایی بکشیم تلفات میدیم و چیزی گیرمون نمیاد اونوقت رئیس مارو زنده نمیزاره
قاتلا.. لعنتی حالا چیکار کنیم
یکی دیگه از قاتلا ها ..واستین جناب مو حالا حالا هاست که برسه اون میگه چیکار کنیم بعد دیگه مسئولیت اینا با ما نیست اون میتونه جواب رئیس بده و بگه کار خودم بوده
ژان..توچرراماروول کردیو رفتی
پیرمرده..منم مثله شماهاگم شدم
ییبو..توکه راست میگی بیاببینم حالا نوبته منه خاست گلوشو باچاقوببوره
ژان..بنظرت زیاده روی نیست
ییبو..بلکه براش کمه
پیرمرده..بخدا من چیزی نمیدونم
ییبو..دروغ نگو چرا لباسات عوض شوده هااا
ژان..درضمن تو وسایلی نداشتی وسط جنگل رفتی خرید؟
شوکای..نمیدونستم وسط جنگل هم بازار داریم
ژان و ییبو وشوکای داشتن همینجوری میرفتن
ژان..من دیگه خسته شدم گشنمه
ییبو..منم همینطور نظرتون چیه یچیزی شکارکنیم
شوکای..باشه پس دوربرونگا کنید شاید یه خرگوشی یا پرنده ای باشه
ستاشون داشتن میگشتن که یهو ییبو دید پشت بوته ها یچیزی داره تکون میخوره
ییبو..بچه ها تکون نخورید یچیزی پیداکردم
رفت ببینه چیه که یهو گفت
ییبو..اوووووببینید کی اینجاست مهمون داریم
شوکای وژان رفتن ببینن کیه که دیدن همون پیرمرده که اونارو به اینجااورده بودهست
وانگ ..یچیزی بگم
لیژان..اره حتما
وانگ..توبه دینگ یوشی علاقه مندی
لیژان..خیلی معلومه
وانگ..اره خیلی ولی بهش اعتماد داری
لیژان..در چه نظری میگی
وانگ..ببین اینکه بهش باورداریکه باهات صادقه و ازسمیم قلب دوست داره
لیژان..خب اره خیلی صادقه من بهش باوردارم
بعدشم اگه ازنظرپدرمادر نگرانی اونا ازخداشونه ما بالاویان متعدبشیم
وانگ ..اره ولی بعین فکرکردی که اواندل اجازه همچین کاریونمیده چون بعدماقدرت مندتر میشیم و بنظرت اگه اواندل به لاویان پیشنهاد بده که باهاش متعدمیشه ببینم بعدلاویان با ما متعدمیشه یابااونا
لیژان..بسه دیگه کافیه برام مهم نیست
روز خیلی گرمی بود لی هن بسته بودن به بقیه برده ها بخاطر گرما لی هن صورتشو پوشونده بود همشون وحشی بودن یکی از برده ها افتاد داشتن تا حد مرگ میزدنش لی هن دیگه تاقت نیاورد و گفت
لی هن..بسه دیگه حیوونا بزارید بره گرما که هست شلاق هم میزنید
قاتلا ..تو کی باشی این زبون دراز بکشید
یکی از قاتلاخواست که با شمشیرش اونو بکشه که لی هن با اینکه دستاش بسته بود با لقد زدش
لی هن.. برای اینکه منو بکشی هنوز بچه ای
قاتلا..حمله کنید این برده پرو بکشید
چند نفری حمله کردن لی هن خواست مبارزه کنه اما میدونست که از پس اینا بر نمیاد تا اینکه برده ها درو لی هن جمع شدن و گفتن
برده..اگه اونو بکشی باید منوهم با بقیه برده ها بکشید
قاتلا.. هه برده های عوضی همشونو بکشید
یکی دیگه ازقاتلا ها ..نمیتونیم اگه همشونو بخوایی بکشیم تلفات میدیم و چیزی گیرمون نمیاد اونوقت رئیس مارو زنده نمیزاره
قاتلا.. لعنتی حالا چیکار کنیم
یکی دیگه از قاتلا ها ..واستین جناب مو حالا حالا هاست که برسه اون میگه چیکار کنیم بعد دیگه مسئولیت اینا با ما نیست اون میتونه جواب رئیس بده و بگه کار خودم بوده
ژان..توچرراماروول کردیو رفتی
پیرمرده..منم مثله شماهاگم شدم
ییبو..توکه راست میگی بیاببینم حالا نوبته منه خاست گلوشو باچاقوببوره
ژان..بنظرت زیاده روی نیست
ییبو..بلکه براش کمه
پیرمرده..بخدا من چیزی نمیدونم
ییبو..دروغ نگو چرا لباسات عوض شوده هااا
ژان..درضمن تو وسایلی نداشتی وسط جنگل رفتی خرید؟
شوکای..نمیدونستم وسط جنگل هم بازار داریم
- ۲.۳k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط