یادم میاد بچه که بودم:

یادم میاد بچه که بودم:

بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردم

که ساعت ها، با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود

که روی فرش ریخته بود

من حسابی به این کارش می خندیدم

چون می گفتم ما هم جاو برقی داریم و هم جارو دستی.

چند روز پیش که حسابی داشتم

با خودم فکر می کردم

که چه شکلی مشکلاتم رو حل کنم

یهو به خودم اومدم دیدم که

یه عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم…
دیدگاه ها (۵)

تو...

I'm not jealous part 31پشت سرش وایستادم و دستمو روی شونه اش ...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝒂 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

#in_your_eyes part_9۵ویو کایلااز صبح حوصله‌ی هیچ‌کسو نداشتم....

چند پارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط