بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد

بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد
به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد

با نسیم سحری شعله نکش می ترسم
کلبه ی حوصله ی شهر ترک بردارد

گر چه از بودن با تو تن ِ من می لرزد
فکر تو خواب و خیالی ست که در سر دارد

بوی خوش می وزد از سینه ی عطرآگینت
دل ِمن میل به دروازه ی قمصر دارد

یا به آتش بکش و یا به دلم راه بده
کوچه ی چشم تو یک مشت ستمگر دارد

فاصله درد عجیبی ست میان ِ من و تو ...
عابری در قفس تنگ ، کبوتر دارد

گرچه تشویش دل و دین مرا سوزانده
پدر عشق بسوزد ...به تو باور دارد
دیدگاه ها (۱۴)

مگر من مرده باشم حال و روزت این چنین باشدنمی خواهم ببینم زیر...

رازداری کن و از من گله در جمع مکنباز بازیچه مشو، بارِ سفر جم...

بغلم کن که هوا سرد تر از این نشودزندگی خوب شود ... باد خبرچی...

مثل آن لحظه که حفظ غم ظاهر سخت استماندن چشم به دنبال مسافر س...

«یا مولای من، یا صاحب الزمان!کاش باران بودی و همه نگران نیام...

دو قطب مخالف💙🧡پارت دوازدهم✨️💫# قسمت ۱۲: «شب اول اردو» 🔥❄️**ص...

از تو شهرم قفس است ای همه آزادی منغم مرا هم‌نفس است ای تو هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط