پرواز به سوی تو (●♡ part ۸♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۸♡)
آیرین : خیلی هم بد نیست. فقط خیلی خونریزی داره! بعد از جا بلند شد و انگشت اشاره اش رو به سمتش حرکت داد آیرین: از جات تکون نخور باشه؟بعد خم شد و محکم پیشونی تهیونگ رو که زیر موهای مواج و سیاهش گم شده بود بوسید و زمزمه کرد آیرین : پسر بد.
بعد هم از اتاق بیرون رفت و تهیونگ رو وسط کابوس عجیب غریبش تنها گذاشت. مغزش رو بهت و گیجی پر کرده بود. انگار واقعا خواب بود
شاید هم در اثر سقوط هواپیما مرده بود و این زندگی بعدیش بود!
تیشرت مشکی که کنارش افتاده بود رو برداشت و به تنش کرد.
باید دنبال گوشیش می!گشت باید به منیجرش زنگ میزد باید به یکی زنگ میزد... اطراف رو به دنبالش گشت و با دیدن گوشی روی عسلی کنار تخت اون رو برداشت یه رده ی متوسط از گوشیهای سامسونگ این گوشی خودش نبود. اما باز اون رو روشن کرد و با دیدن عکس پس زمینه ی اون
با ترس گوشی رو روی تخت پرت کرد.یه عکس دیگه از خودش و آیرین اما نه یکی از اون هزار عکسی که توی دوران دبیرستان گرفته بودن...تهیونگ حتی هیچ وقت چهره ی خودش رو اینطور به یاد نداشت. صورت شیو نکرده و پوست تیره و آفتاب خورده چنگی به موهاش زد و این بار با احتیاط از کنار شیشه ها رد شد و با دیدن شلوار مشکی که روی کاناپه افتاده بود اون شد و با دیدن شلوار مشکی که روی کاناپه افتاده بود اون رو برداشت و جیبهایش رو گشت اما چیزی عایدش نشد. پس اون رو پوشید و به سمت در اتاق رفت. احتیاط شرط عقل بود. بهتر بود اگر همه چیز به تله برای رسواییه پوشیده دیده بشه نه لخت زخم پاش میسوخت اما نه اونقدری که نتونه راه بره با بیرون رفتن از ،اتاق متوجه نردههای چوبی و قهوه ای رنگی شد که یک متر جلوتر از اتاق قرار داشتن و تا انتهای
راه پله ای به سمت طبقهی ،پایین ادامه پیدا میکردن کنار اتاقی که در اون بیدار شده بود اتاق در بسته ی دیگه ای قرار داشت و بعدش پله های چوبی تا پایین کشیده شده بودن به آرومی از اونها پایین رفت و نگاهش محو تابلوهای کوچیکه روی دیوار راه پله شد. عکسها شامل طبیعت و دریا و اون دختر بودن از زاویه های متفاوت و در مکانهای مختلف وجه اشتراک همه شون هم لبخند زیبای آیرین بود دقیقا چیزی که تهیونگ ۱۷ ساله رو عاشق خودش کرده بود. لبخند درخشان و زیبایش دانش آموز انتقالی که با اومدنش خیلی زود دختر محبوب مدرسه شد و البته اولین دختری که به چشم کیم تهیونگ اومد! تهیونگ ناخودآگاه مجذوب لبخند گیرای عکسها شده بود. درست مثل عکاسی که اون خندههای رو شکار کرده بود. از هیچی سر در نمیآورد اما این رو فهمیده بود که هنوز هم لبخندی به زیبایی اون توی زندگیش ندیده پله ها رو پایین رفت و به سالن نسبتا کوچیکی رسید که یک دست مبل طوسی و یاسی جلوی تی وی چیده شده بود و پرده ها همچنان حریر و سفید بودن. گلدون های بزرگ و کوچیکی روی زمین و متصل به دیوار قرار داشتن..
آیرین : خیلی هم بد نیست. فقط خیلی خونریزی داره! بعد از جا بلند شد و انگشت اشاره اش رو به سمتش حرکت داد آیرین: از جات تکون نخور باشه؟بعد خم شد و محکم پیشونی تهیونگ رو که زیر موهای مواج و سیاهش گم شده بود بوسید و زمزمه کرد آیرین : پسر بد.
بعد هم از اتاق بیرون رفت و تهیونگ رو وسط کابوس عجیب غریبش تنها گذاشت. مغزش رو بهت و گیجی پر کرده بود. انگار واقعا خواب بود
شاید هم در اثر سقوط هواپیما مرده بود و این زندگی بعدیش بود!
تیشرت مشکی که کنارش افتاده بود رو برداشت و به تنش کرد.
باید دنبال گوشیش می!گشت باید به منیجرش زنگ میزد باید به یکی زنگ میزد... اطراف رو به دنبالش گشت و با دیدن گوشی روی عسلی کنار تخت اون رو برداشت یه رده ی متوسط از گوشیهای سامسونگ این گوشی خودش نبود. اما باز اون رو روشن کرد و با دیدن عکس پس زمینه ی اون
با ترس گوشی رو روی تخت پرت کرد.یه عکس دیگه از خودش و آیرین اما نه یکی از اون هزار عکسی که توی دوران دبیرستان گرفته بودن...تهیونگ حتی هیچ وقت چهره ی خودش رو اینطور به یاد نداشت. صورت شیو نکرده و پوست تیره و آفتاب خورده چنگی به موهاش زد و این بار با احتیاط از کنار شیشه ها رد شد و با دیدن شلوار مشکی که روی کاناپه افتاده بود اون شد و با دیدن شلوار مشکی که روی کاناپه افتاده بود اون رو برداشت و جیبهایش رو گشت اما چیزی عایدش نشد. پس اون رو پوشید و به سمت در اتاق رفت. احتیاط شرط عقل بود. بهتر بود اگر همه چیز به تله برای رسواییه پوشیده دیده بشه نه لخت زخم پاش میسوخت اما نه اونقدری که نتونه راه بره با بیرون رفتن از ،اتاق متوجه نردههای چوبی و قهوه ای رنگی شد که یک متر جلوتر از اتاق قرار داشتن و تا انتهای
راه پله ای به سمت طبقهی ،پایین ادامه پیدا میکردن کنار اتاقی که در اون بیدار شده بود اتاق در بسته ی دیگه ای قرار داشت و بعدش پله های چوبی تا پایین کشیده شده بودن به آرومی از اونها پایین رفت و نگاهش محو تابلوهای کوچیکه روی دیوار راه پله شد. عکسها شامل طبیعت و دریا و اون دختر بودن از زاویه های متفاوت و در مکانهای مختلف وجه اشتراک همه شون هم لبخند زیبای آیرین بود دقیقا چیزی که تهیونگ ۱۷ ساله رو عاشق خودش کرده بود. لبخند درخشان و زیبایش دانش آموز انتقالی که با اومدنش خیلی زود دختر محبوب مدرسه شد و البته اولین دختری که به چشم کیم تهیونگ اومد! تهیونگ ناخودآگاه مجذوب لبخند گیرای عکسها شده بود. درست مثل عکاسی که اون خندههای رو شکار کرده بود. از هیچی سر در نمیآورد اما این رو فهمیده بود که هنوز هم لبخندی به زیبایی اون توی زندگیش ندیده پله ها رو پایین رفت و به سالن نسبتا کوچیکی رسید که یک دست مبل طوسی و یاسی جلوی تی وی چیده شده بود و پرده ها همچنان حریر و سفید بودن. گلدون های بزرگ و کوچیکی روی زمین و متصل به دیوار قرار داشتن..
- ۱۷.۴k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط