ماهی سیاه کوچولو گفت: نه مادر، من دیگر از این گردش‌ها خست

ماهی سیاه کوچولو گفت: نه مادر، من دیگر از این گردش‌ها خسته شده‌ام، می‌خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.
ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرف‌ها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیز‌ها هم از این و آن یاد گرفته‌ام؛ مثلا این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده‌اند. دایم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می‌خواهم بدانم که،

راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟...!
ماهی سیاه کوچولو
صمد بهرنگی
دیدگاه ها (۲)

سلام دوستان من زینب هستم دختر مذهبی هستم چادریم اهل شهدا و ز...

راستش تا قبل از اینکه مادر بشم، نمی‌فهمیدم «مادر» بودن یعنی ...

تک پارتیاز:جیمیناسم:کدبانوی بی خیال و آیدل وسواسیعلامت ها:جی...

اول اینکه"🦌: من کنجکاوم که اوان در زندگی روزمره چه کارهایی ا...

شاهکاری به نام دروغ

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش اول_ تو این دنیا بدون قدرت...

پروانه جان

چک کنید!

007-پنهان در مه - پارت ۶۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط