به خانه می‌رفت

به خانه می‌رفت
با کیف و با کلاهی که بر هوا بود

- چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید

- دعوا کردی باز؟
پدرش گفت

و برادرش کیفش را زیرورو می‌کرد
به‌دنبال آن‌چیز که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش دید
گلِ سرخی را در دستِ فشردهٔ کتاب هندسه‌اش ــ خندیده بود.💛
دیدگاه ها (۱۴)

از آخرین شبم که ب‌ِخیر بود تا امشب هزار و یک شب گذشته است،به...

گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟گفت : نه!گفتم : ولی هر کی بود یه...

وقتی می‌گم هيچ‌كس، يعنی دقيقا هيچ‌كس!روزای زيادی بايد بگذره ...

نشسته بود ،زدم روی شونش گفتم تنهایی بدنگذره ؟!نباش تنها ،یهو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط