۸۰ لایک و ۱۰۰ کام و ۲۰ نشر

۸۰ لایک و ۱۰۰ کام و ۲۰ نشر
part : 2
تصویر عکس سیاه و سفید بود و دختری با موهای بلند و چهره ای نامشخص ، به دوربین نگاه میکرد
موهای بلندش روی صورتش ریخته بودن اما ... احساس عجیبی داشت ‌و انگار به من خیره شده بود .. مردمک چشمانم روی نوشته های عجیب و چهره ی مظلوم دختر ، عکس و لکه های خون ، میچرخید
به کدام یک اعتماد کنم ؟ لکه های خون تازه روی صفحات ؟ .. یا لایه ی گرد و غبار روی جلد ؟ یا حتی احساس زنده بودن عکس دختر درون تصویر ؟ هر کدام نشانه هایی متفاوت به همراه داشتند ! که گویا مشخص نیست که این کتاب قِدمَت داره ‌... یا نه ؟
به پدربزرگ نزدیک شدم و آروم لب زدم
+ پدربزرگ ، این کتاب رو از زیر قفسه ها پیدا کردم .
تا به حال ندیده بودمش ..
عینکش رو جا به جا کرد و با تعجب به کتاب چشم دوخت . اخم کمرنگی بین ابروهایش نقش بست
کتاب رو از من گرفت و چند ثانیه مکث کرد .
() این دیگه چیه ؟ از کجا پیداش کردی ؟
+ از زیر قفسه ی شماره 5 ، یه گوشه افتاده بود و احتمالا مدت زیادیه که کسی این کتاب رو نخونده ...
بعد از دقایقی کوتاه و خیره شدن به جلد کتاب ، صفحه هارو نگاه کرد ... اما نگاهش تعجب برانگیز و از چشم دوختن به صفحه ها فراری بود . با دست های لرزان کتاب رو ورقه زد و برای چند ثانیه
مردمک چشمانش روی عکس دختر قفل شد . سریع کتاب رو بست و عینکش رو برداشت
+ پدربزرگ . میشه لطفا این کتاب رو همراه خودم ببرم؟؟ خیلی جالب به نظر میرسه .
() نه برو بندازش دور ... به درد نمیخوره
+ لطفاااا ، خودت خوب میدونی که من عاشق کتاب های مرموزم و پیدا کردن چنین نسخه هایی اونم داخل فرانسه ، غیر ممکنه .. از کجا معلوم ؟ شاید این کتاب یه اثر تاریخیه !
نفس عمیقی کشید
() تعداد زیادی کتاب داخل قفسه های طبقه ی اول و دوم چیده شده و تو هیچوقت به هیچ کدومشون اهمیت نمیدی .
+ شاید چون این کتاب متفاوته ... متفاوت بودن از همه لحاظ . قول میدم که ازش به خوبی مراقبت کنم
() ای بابا ... هرطور راحتی ، یا بندازش دور یا برای خودت نگهدار ، اما از من گفتن بود . این نسخه اصلا معمولی نیست ...
. ممنونممممم . خب دیگه بهتره که من برم .. اگه به کمک نیاز داشتی باهام تماس بگیر
÷ باشه باشه ، مراقب خودت باش
از کتابخونه خارج شدم
قفل دوچرخه رو باز کردم و کتاب رو داخل سبد گذاشتم
و به سمت خونه پدال زدم .. کم کم به پل نزدیک میشدم ، آب با شدت حرکت میکرد و آفتاب سوزان روی آب خیمه زده بود . از لا به لای ماشین ها رد شدم و به نرده های کوتاه و زنگ زده ، نزدیک تر شدم
پیدا کردن این کتاب ، بهترین قسمت از امروز بود
مدت زیادی محسوب میشد که به دنبال یه کتاب با چنین طرح و وایبی میگشتم اما موفق نمیشدم .
هیچوقت فکرشو نمیکردم که نسخه دلخواهم داخل کتابخونه ی پدربزرگ پنهان شده باشه !
همه چیز عادی بود تا اینکه .... صدای اطراف مبهم شد

نظرتون ؟؟؟
دیدگاه ها (۷۵)

* حکم عشق *part : 1۱۴۰۵/۳/۲۰وارد کتابخونه شدم که صدای زنگوله...

حکم عشق ****اینبار داستان همچنان گویای سرنوشت است ... اما سر...

#رد_خون_و_بوسه16جینو:خانم جانگ؟جیمی:سلامت و خوردی؟جینو:تصیح ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط