...

...
هر صبح ،
چمدان می بندم ،
نفس راست می کنم
و با خود می گویم :
دیگر می روم ... !!! با اینکه
هیچگاه نبودی و
نیستی ،
چرا ، بی خیالت
نمی شوم هنوز ،
نمی دانم ... !

حالا ،
من مانده ام و
این چمدانهای
پر از دلتنگی ... و این درد بزرگ :

من ،
ناخواسته
مسافر
شده ام ...
دیدگاه ها (۲)

نیستی و من، میانِ این همه سکوتنمی‌دانم با دلم چه کنم…هر شب ت...

مینویسم...این روزها که دلتنگی و تنهایی فشار می آورد بیشتر می...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❽_بخش اول_عین خیال هیچکس نیستیم؛ این را بفهم!تنه...

در سرم شهری‌ستکه هیچ‌وقت شب نمی‌شود؛پر از خیابان‌های بی‌انته...

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

عاشقانه های شبنم

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦ _بخش اول_ حالا وقتش نیست که ب...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط