آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس

آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس

گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی

آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس

مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا

ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس

سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر

منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس

گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود

آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس

عقل خوش گفت چو در پوست نمی گنجیدم

که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس

بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز

که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس

این که پرواز گرفته است همای شوقم

به هواداری سرویست خرامان که مپرس

دفتر عشق که سر خط همه شوق است و امید

آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس

شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر

که چنانم من از این جمع پریشان که مپرس



"شهریار"
دیدگاه ها (۲)

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجرا...

گله عاشق آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوخم از...

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجرا...

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجرا...

27/شهریورروزبزرگداشت استادناب شهروغزل معاصرگرامی باد.روحش شا...

♥️꙰ꦿ♥️꙰ꦿ... آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوخت...

غزلی بی‌نظیر از استاد شهریار:آتشی زد شب هجرم به دل و جان که ...

🍃 یوسف درکلبه‌ احزان🍃 به طلبکاری جان آن بت جانان من آمدبعد ع...

پاییز تو عاشق می کند!!باران عاشق تر!!!!حالا تو بگو این باران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط