پارت چهارم: خونِ دو خاندان

پارت چهارم: خونِ دو خاندان

صدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌شد.

تونل باریک و تاریک بود و تنها نوری که وجود داشت، شعله‌ی کوچکی بود که تهیونگ در دست داشت.

جونگکوک هنوز دستش در دست او بود.

اما ذهنش جای دیگری بود.

مادرش مرده بود.

پدرش شاید آن‌طور که همه گفته بودند نمرده بود.

و مردی که تمام این سال‌ها تصور می‌کرد دشمن خانواده‌اش است، حالا تنها کسی بود که او را از میان آن عمارت بیرون می‌برد.

جونگکوک ناگهان ایستاد.

ـ «صبر کن.»

تهیونگ برگشت.

ـ «چی شده؟»

جونگکوک دستش را عقب کشید.

ـ «من دیگه با تو نمیام.»

تهیونگ اخم کرد.

ـ «الان وقت این حرفا نیست.»

ـ «من باید برگردم.»

ـ «برگردی کجا؟»

ـ «به عمارت.»

تهیونگ چند لحظه خیره نگاهش کرد.

ـ «مادرت همین الان جلوی چشم تو کشته شد.»

صدای جونگکوک لرزید.

ـ «دقیقاً به همین دلیل باید برگردم.»

ـ «برای چی؟»

ـ «برای پیدا کردن کسی که کشتش.»

تهیونگ آرام نزدیک شد.

ـ «اگه برگردی، قاتلش رو پیدا نمی‌کنی.»

جونگکوک نگاهش کرد.

ـ «پس چی پیدا می‌کنم؟»

تهیونگ جواب داد:

ـ «قاتل خودت رو.»

سکوت.

جونگکوک دندان‌هایش را روی هم فشرد.

ـ «تو خیلی چیزا می‌دونی.»

ـ «بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

ـ «پس همه‌ش رو بگو.»

تهیونگ چیزی نگفت.

ـ «گفتم همه‌ش رو بگو.»

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

ـ «نه اینجا.»

ـ «پس کجا؟»

ـ «جایی که دیوارها گوش نداشته باشن.»

تهیونگ دوباره راه افتاد.

این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش رفت.
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم: وارثان تاریکیـ «چی شده؟»تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آو...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒ویو اِریاصدای شلیک هنوز توی انبار می‌پ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط