ناگهان درکوچه دیدم بی وفای خویش را. بازگم کردم زشادی دست

ناگهان درکوچه دیدم بی وفای خویش را. بازگم کردم زشادی دست وپای خویش را
دیدگاه ها (۲)

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف.تا به حدیست که آهسته دعا ...

دلم را بـرده,اما دلـٖربایی را نمی داند.کسی را میپرستم که خ...

دستور جنون داد و به یکباره بهم ریختچشمان تــو افکار مرتب شده...

لابلای واژه ها ، گـم کرده ام موی تو راهر چه اشعارِوصال آمد....

روزی روزگاری، خوابی دیدم بسی عجیب! خوابی بود ترسناک، ولی در ...

رمان استاد ریاضیات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط