.

.
ای وای از آن شهر که دیوانه ندارد
صدعقل به مسجد شد و خمخانه ندارد

از شهر تنت، کوچه ی چشمت خبری نیست
#دیوانه ی تو طاقت مردانه ندارد

تا مومن رویت شدم آن دُردیِ جامم
جز چشم تو کس دیده ی مستانه ندارد

مویم به پریشانی، سرم در بر دیوار
گفتی که نگار تو مگر شانه ندارد؟

یکبار تو را دیدم و در دام پریدم
بار دگرم دل طمع دانه ندارد

دیوانگی ام عقل و دلم را به هم انداخت
مجنون توام این که دگر چانه ندارد
دیدگاه ها (۱)

پارت: 10 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر می...

ای وای از آن شهر که دیوانه نداردصد عقل به مسجد شد و خمخانه ن...

ای وای از آن شهر که دیوانه نداردصد عقل به مسجد شد و خمخانه ن...

ای وای از آن شهر که دیوانه نداردصد عقل به مسجد شد و خمخانه ن...

ای ماه بتاب امشب دلگیرم ودیوانه ازساغر غم لبریز گم کرده رهِ ...

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجدگنج است و چه گنجی که به ویرانه ...

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند گنج است و چه گنجی که به ویران...

مست آمدم ای پیـــر که مستـــانه بمیــرممستـــانه در این گـــ...

من ابر شدم گریه شدم شانه شدی تو؟!یک شانه ی بی منت و مردانه ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط