رقص سایهها | پارت ۲۸: بازگشت به عمارتِ تاریک
رقص سایهها | پارت ۲۸: بازگشت به عمارتِ تاریک
وقتی به هوش اومدم، هوای سرد و بوی چوبِ سوخته رو حس کردم. توی یکی از اتاقهای عمارتِ قدیمیِ پدرم بودم؛ جایی که سالها پیش آخرین بار دیده بودمش. جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و با نگرانی بیرون رو نگاه میکرد. تهیونگ هم داشت با نقشههای قدیمیِ روی میز ور میرفت.
با صدای ضعیفی گفتم: «چطور… چطور اومدیم اینجا؟»
جونگکوک سریع به سمتم برگشت. «سایمون ما رو آورد. گفت اینجا تنها جاییه که هنوز برای دشمنهای اون سازمان، ناشناخته باقی مونده. میرا، تو توی غار یه کاری کردی که… باورنکردنی بود. اون سنگها… اونها با تو حرف زدن.»
به دستهام نگاه کردم. هنوز اون لرزشِ خفیف رو حس میکردم. «اونها با من حرف نزدن، جونگکوک. اونها فقط… من رو شناختن. انگار من هم بخشی از اون سنگی بودم که اونها رو نگه داشته بود.»
درِ اتاق باز شد و سایمون وارد شد. قیافهاش جدیتر از همیشه بود. «میرا، حالا که بیدار شدی، وقتشه حقیقتِ کامل رو بدونی. جیمین هنوز توی خوابه، اما اون کدی که توی ذهنش بود، الان به صورتِ ناقص توی حافظهی تو هم هست. تو باید اون رو کامل کنی.»
درِ اتاق باز شد و سایمون وارد شد. قیافهاش جدیتر از همیشه بود. «میرا، حالا که بیدار شدی، وقتشه حقیقتِ کامل رو بدونی. جیمین هنوز توی خوابه، اما اون کدی که توی ذهنش بود، الان به صورتِ ناقص توی حافظهی تو هم هست. تو باید اون رو کامل کنی.»
تهیونگ به سمتم اومد. «میرا، گوش کن. پدرت قبل از مرگش، این عمارت رو طوری طراحی کرده بود که اگه کسی میراثش رو پیدا کنه، بتونه از طریقِ “اتاقِ آینه” به حافظهی تصویریِ پدرت دسترسی پیدا کنه. این یعنی تو نه تنها حقیقت، بلکه دلیلِ اصلیِ این جنگ رو هم میفهمی.»
قلبم تندتر زد. «اتاقِ آینه؟ همون جایی که همیشه ممنوع بود؟»
سایمون سرش رو تکون داد. «همونجا. اما مراقب باش؛ هر چیزی که اونجا میبینی، ممکنه واقعیتِ زندگیِ تو رو برای همیشه تغییر بده. شاید بفهمی چرا تهیونگ و جونگکوک دقیقاً از بچگی برای محافظت از تو انتخاب شده بودن.»
من از تخت پایین اومدم. پاهام هنوز سست بود، اما ارادهام سنگی بود. دیگه نمیخواستم فرار کنم. رو به اونها کردم و گفتم: «من رو ببرین اونجا. همین الان.»
وقتی به هوش اومدم، هوای سرد و بوی چوبِ سوخته رو حس کردم. توی یکی از اتاقهای عمارتِ قدیمیِ پدرم بودم؛ جایی که سالها پیش آخرین بار دیده بودمش. جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و با نگرانی بیرون رو نگاه میکرد. تهیونگ هم داشت با نقشههای قدیمیِ روی میز ور میرفت.
با صدای ضعیفی گفتم: «چطور… چطور اومدیم اینجا؟»
جونگکوک سریع به سمتم برگشت. «سایمون ما رو آورد. گفت اینجا تنها جاییه که هنوز برای دشمنهای اون سازمان، ناشناخته باقی مونده. میرا، تو توی غار یه کاری کردی که… باورنکردنی بود. اون سنگها… اونها با تو حرف زدن.»
به دستهام نگاه کردم. هنوز اون لرزشِ خفیف رو حس میکردم. «اونها با من حرف نزدن، جونگکوک. اونها فقط… من رو شناختن. انگار من هم بخشی از اون سنگی بودم که اونها رو نگه داشته بود.»
درِ اتاق باز شد و سایمون وارد شد. قیافهاش جدیتر از همیشه بود. «میرا، حالا که بیدار شدی، وقتشه حقیقتِ کامل رو بدونی. جیمین هنوز توی خوابه، اما اون کدی که توی ذهنش بود، الان به صورتِ ناقص توی حافظهی تو هم هست. تو باید اون رو کامل کنی.»
درِ اتاق باز شد و سایمون وارد شد. قیافهاش جدیتر از همیشه بود. «میرا، حالا که بیدار شدی، وقتشه حقیقتِ کامل رو بدونی. جیمین هنوز توی خوابه، اما اون کدی که توی ذهنش بود، الان به صورتِ ناقص توی حافظهی تو هم هست. تو باید اون رو کامل کنی.»
تهیونگ به سمتم اومد. «میرا، گوش کن. پدرت قبل از مرگش، این عمارت رو طوری طراحی کرده بود که اگه کسی میراثش رو پیدا کنه، بتونه از طریقِ “اتاقِ آینه” به حافظهی تصویریِ پدرت دسترسی پیدا کنه. این یعنی تو نه تنها حقیقت، بلکه دلیلِ اصلیِ این جنگ رو هم میفهمی.»
قلبم تندتر زد. «اتاقِ آینه؟ همون جایی که همیشه ممنوع بود؟»
سایمون سرش رو تکون داد. «همونجا. اما مراقب باش؛ هر چیزی که اونجا میبینی، ممکنه واقعیتِ زندگیِ تو رو برای همیشه تغییر بده. شاید بفهمی چرا تهیونگ و جونگکوک دقیقاً از بچگی برای محافظت از تو انتخاب شده بودن.»
من از تخت پایین اومدم. پاهام هنوز سست بود، اما ارادهام سنگی بود. دیگه نمیخواستم فرار کنم. رو به اونها کردم و گفتم: «من رو ببرین اونجا. همین الان.»
- ۴۴۲
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط