دختر گفت : بشمار

دختر گفت : بشمار

پسرک چشمانش را بست

و شروع کرد به شمردن :یک... دو... سه... چهار..... دخترک رفت پنهان شود

آن طرفتر پسردیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند،

برّه شد و با گرگ رفت

پسرک قصه هنوز می شمارد ...!
دیدگاه ها (۴)

ﺑﺎ ﺩﻝ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ .. ﺑﺎ ﺩﻝ ﻣﯽ ﻧﺎﻟﻢ .. ﺑﺎ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺑﺎﻟﻢ .. ﺑﺎ ﺩﻝ ﻣﯽ...

ای زندگی.......... توهرسازی بزنی من پایکوبی میکنم.....اما......

ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩﻩ، ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ!ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ...

.دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبـــدار با پنجره داشت...

( last minute )

ماه پنبه ای

REGRET✨PART: 15ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رز آبی پارت ۴

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۸بعد از اینکه ا.ت با ...

Rofile of the wolf...۹

.....پارت چهارم.....

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۳‌آنیا حس کرد که زمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط