REGRET✨
REGRET✨
PART: 15
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو نویسنده]
دست بزرگی رو باسن های دختر قرار گرفت
کی بود؟ خب معلومه پسرک بود...
دخترک سریع برگشت ولی پسر بی حیا تر از این
حرفا بود که با برگشتن دختر سمتش دستش رو برداره
دخترک حیرت زده به دستی که رو باسنش بود و بعد به
چشمای پسرک نگاه کرد...
دختر زیر لب غرید...
لارا: دستت رو بکش
اما پسر برخلاف تصور دختر نه تنها دستش رو نکشید بلکه
شروع کرد به نوازش کردن باسنش....
دختر دوباره زیر لب غرید...
لارا: گفتم اون دست فاکیت رو بکش
پسر از لحن دختر نیشخند زد و دستش رو برداشت
و از رو مبل بلند شد... دخترک فکر کرد الان پسر میره
اما.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو فردا صبح، ویو لارا]
از خواب بیدار شدم داخل بغل بزرگی بودم
با به یاد آوردن دیشب سریع از رو تخت به حالت
نشسته بلند شدم.. دیشب چی شد؟
[فلش بک به دیشب]
پسرک رو به روش قرار گرفت یهو براید استایل
بغلش کرد دختر برای حفظ تعادل دست هاش رو
دور گردن پسر حلقه کرد، پسرک به سمت پله ها رفت
آروم آروم دونه به دونه پله ها رو تا بالا طی کرد..
و انگار نه انگار یک انسان داخل بغلشه انگار یک پَر
بلند کرده بود...
به سمت اتاقش رفت در رو باز کرد و با وارد شدنش به
داخل اتاق در رو با پاش بست دخترک رو رویه تخت گذاشت
پسرک تیشرتش رو در آورد و خودش رو انداخت رو تخت
دخترک هنوز حیرت زده بود باورش نمیشد تا دیروز این پسر
حتی باهاش یک کلمه هم حرف نزده بود و الان... الان داخل
خونش تو اتاقش رو تخت کنار همین پسر بود...
پسرک میخواست چیکار کنه؟
پسر با جا خوش کردن رو تخت دست دخترک رو کشید
و اونو داخل بغلش کشید کارش برای خودش هم تعجب آور
بود، داشت چیکار میکرد؟
حتی خودش هم نمیدونست که چرا دخترک رو آورده بود اینجا
عشق؟ نه قطعا این براش عشق نبود...
ولی اگه این عشق نبود پس چرا هر لحظه به دخترک فکر میکرد....
با اینکه هنوز دو روز نیست که این دختر رو میشناخت..
این دختر فاکی دیونش کرده بود....
دخترک خسته بود پس همین که پسرک اون رو در آغوش
گرفت خوابش برده بود...
پسرک به چهره غرق در خواب دخترک نگاه کرد و اونم کم کم
به آغوش خواب رفت....
[پایان فلش بک]
[ویو لارا]
جونگکوک رو تخت نبود یا بهتر بگم داخا اتاق نبود
از رو تخت بلند شدم به سمت پایین رفتم....
اونم کنار پسرا رو مبل خواب بود ولی مگه کنار من... آههه
ولش کن...
آروم بدون اینکه صدای بدم رفتم پایین به سمت آشپزخونه
رفتم.... ـ
آجوما داشت صبحانه آماده میکرد...
لارا: صبح بخیر آجوما
آجوما روش رو برگردوند سمتم و با لبخند پهنی لب زد...
آجوما: صبح بخیر دخترم
لارا: کمک میخوای آجوما؟
سری تکون داد....
آجوما: نه ممنون دخترم فقط برو پسرا رو بیدار کن
لارا: چشم آجوما
به سمت پسرا رفتم از جیمین شروع کردم..
لارا: جیمین شی..
بین خواب لب زد....
جیمین: هوم؟
لارا: نمیخوای بیدار شی؟
جیمین: نه نوموخوام
از حرفش خندم گرفت....
لارا: چیمی بیدار شو دیگه
یهو از خواب پرید....
جیمین: ها چیشد من شیرموزای جونگکوکو نخوردم
با حرفش بلند زدم زیر خنده...
با خنده های بلندم همه از خواب بیدار شدن جز شوگا
خواستم برم بیدارش کنم که پسرا گفتن ولش کن خودش
بیدار میشه....
جونگکوک روبه روم نشسته بود منم اصلا محلش نزاشتم اونم
پوزخندی زد..
و همه شروع کردیم به خوردن صبحانه...
...........
لارا: میگم اینجوری اشتباههههه بفهم
جونگکوک: نه خیرم تو داری اشتباه میکنی
داشتیم بازی میکردیم که جونگکوک هی داشت سر به سرم
میزاشت یه بار موهام رو میکشید یه بار گوشیم رو برداشته
بود پس نمیداد.....
لارا: خدایا آخه غول بیابونی میگم دازی این تیکه رو اشتباه
انجام میدی....
جونگکوک: من اینطوری دوست دارم
لارا: فقط دوست دارم خفت کنم
پسرا داشتن با خنده ما رو نگاه میکردن که چطور از
سر و کول همدیگه بالا میرفتیم...
رو کردم بهشون و با صدای بلندی جیغ کشیدم...
لارا: نخندیننننن
با جیغیم همه سه متر پریدن هوا...
نامجون به ترس لب زد....
نامجون: باشه بابا ببخشید
لارا: حالا خوبه..
....................
زمان به سرعت گذشت و الان وقت رفتن بودن
امروز ظهر دوتا کلاس داشتیم و کم کم داشت ظهر میشد
و باید میرفتیم خونه تا حاضر شیم...
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد......... 🌷
(لباسی که قراره لارا برای دانشگاه بپوشه)
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘 بای بای 👋🏻👋🏻
PART: 15
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو نویسنده]
دست بزرگی رو باسن های دختر قرار گرفت
کی بود؟ خب معلومه پسرک بود...
دخترک سریع برگشت ولی پسر بی حیا تر از این
حرفا بود که با برگشتن دختر سمتش دستش رو برداره
دخترک حیرت زده به دستی که رو باسنش بود و بعد به
چشمای پسرک نگاه کرد...
دختر زیر لب غرید...
لارا: دستت رو بکش
اما پسر برخلاف تصور دختر نه تنها دستش رو نکشید بلکه
شروع کرد به نوازش کردن باسنش....
دختر دوباره زیر لب غرید...
لارا: گفتم اون دست فاکیت رو بکش
پسر از لحن دختر نیشخند زد و دستش رو برداشت
و از رو مبل بلند شد... دخترک فکر کرد الان پسر میره
اما.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو فردا صبح، ویو لارا]
از خواب بیدار شدم داخل بغل بزرگی بودم
با به یاد آوردن دیشب سریع از رو تخت به حالت
نشسته بلند شدم.. دیشب چی شد؟
[فلش بک به دیشب]
پسرک رو به روش قرار گرفت یهو براید استایل
بغلش کرد دختر برای حفظ تعادل دست هاش رو
دور گردن پسر حلقه کرد، پسرک به سمت پله ها رفت
آروم آروم دونه به دونه پله ها رو تا بالا طی کرد..
و انگار نه انگار یک انسان داخل بغلشه انگار یک پَر
بلند کرده بود...
به سمت اتاقش رفت در رو باز کرد و با وارد شدنش به
داخل اتاق در رو با پاش بست دخترک رو رویه تخت گذاشت
پسرک تیشرتش رو در آورد و خودش رو انداخت رو تخت
دخترک هنوز حیرت زده بود باورش نمیشد تا دیروز این پسر
حتی باهاش یک کلمه هم حرف نزده بود و الان... الان داخل
خونش تو اتاقش رو تخت کنار همین پسر بود...
پسرک میخواست چیکار کنه؟
پسر با جا خوش کردن رو تخت دست دخترک رو کشید
و اونو داخل بغلش کشید کارش برای خودش هم تعجب آور
بود، داشت چیکار میکرد؟
حتی خودش هم نمیدونست که چرا دخترک رو آورده بود اینجا
عشق؟ نه قطعا این براش عشق نبود...
ولی اگه این عشق نبود پس چرا هر لحظه به دخترک فکر میکرد....
با اینکه هنوز دو روز نیست که این دختر رو میشناخت..
این دختر فاکی دیونش کرده بود....
دخترک خسته بود پس همین که پسرک اون رو در آغوش
گرفت خوابش برده بود...
پسرک به چهره غرق در خواب دخترک نگاه کرد و اونم کم کم
به آغوش خواب رفت....
[پایان فلش بک]
[ویو لارا]
جونگکوک رو تخت نبود یا بهتر بگم داخا اتاق نبود
از رو تخت بلند شدم به سمت پایین رفتم....
اونم کنار پسرا رو مبل خواب بود ولی مگه کنار من... آههه
ولش کن...
آروم بدون اینکه صدای بدم رفتم پایین به سمت آشپزخونه
رفتم.... ـ
آجوما داشت صبحانه آماده میکرد...
لارا: صبح بخیر آجوما
آجوما روش رو برگردوند سمتم و با لبخند پهنی لب زد...
آجوما: صبح بخیر دخترم
لارا: کمک میخوای آجوما؟
سری تکون داد....
آجوما: نه ممنون دخترم فقط برو پسرا رو بیدار کن
لارا: چشم آجوما
به سمت پسرا رفتم از جیمین شروع کردم..
لارا: جیمین شی..
بین خواب لب زد....
جیمین: هوم؟
لارا: نمیخوای بیدار شی؟
جیمین: نه نوموخوام
از حرفش خندم گرفت....
لارا: چیمی بیدار شو دیگه
یهو از خواب پرید....
جیمین: ها چیشد من شیرموزای جونگکوکو نخوردم
با حرفش بلند زدم زیر خنده...
با خنده های بلندم همه از خواب بیدار شدن جز شوگا
خواستم برم بیدارش کنم که پسرا گفتن ولش کن خودش
بیدار میشه....
جونگکوک روبه روم نشسته بود منم اصلا محلش نزاشتم اونم
پوزخندی زد..
و همه شروع کردیم به خوردن صبحانه...
...........
لارا: میگم اینجوری اشتباههههه بفهم
جونگکوک: نه خیرم تو داری اشتباه میکنی
داشتیم بازی میکردیم که جونگکوک هی داشت سر به سرم
میزاشت یه بار موهام رو میکشید یه بار گوشیم رو برداشته
بود پس نمیداد.....
لارا: خدایا آخه غول بیابونی میگم دازی این تیکه رو اشتباه
انجام میدی....
جونگکوک: من اینطوری دوست دارم
لارا: فقط دوست دارم خفت کنم
پسرا داشتن با خنده ما رو نگاه میکردن که چطور از
سر و کول همدیگه بالا میرفتیم...
رو کردم بهشون و با صدای بلندی جیغ کشیدم...
لارا: نخندیننننن
با جیغیم همه سه متر پریدن هوا...
نامجون به ترس لب زد....
نامجون: باشه بابا ببخشید
لارا: حالا خوبه..
....................
زمان به سرعت گذشت و الان وقت رفتن بودن
امروز ظهر دوتا کلاس داشتیم و کم کم داشت ظهر میشد
و باید میرفتیم خونه تا حاضر شیم...
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد......... 🌷
(لباسی که قراره لارا برای دانشگاه بپوشه)
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘 بای بای 👋🏻👋🏻
- ۳۹۶
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط