#امیدِ روشنایی

#امیدِ روشنایی
گرچه در این تیرگی‌ها نیست،
من اینجا
باز در این دشتِ خشکِ تشنه می‌رانم.
من اینجا روزی آخر
از دل این خاک، با دست ِ تهی
گل بر می‌افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه،
چون خورشید
سرود فتح می‌خوانم،
و می‌دانم
تو روزی باز خواهی گشت...
دیدگاه ها (۱)

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

ظاهرا سیلی‌هایی که دولت امارات به خاطر مشارکتش در تجاوز آمری...

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

فراتر از خویش

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦ _بخش اول_ حالا وقتش نیست که ب...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط