"سرنوشت "

"سرنوشت "
p,59
.
.
.
فلیکس سرشو برگردوند به سمت هیون ...
.
قدماشو ارم ولی محتات برداشت تا به معشوقش رسید ...
.
زاویه فک هیون رو گرفت و لباشو روی لباش پسرش گذاشت ( حقیقتا ازاین همه لب تو لب حالم بهم خورد 😂😂 این با اونه اون با اینه و مایی که هنوز سینگلیم😂💔)
.
بعد از چند دیقه از هم جدا شدن ولی چشماشون هنوز روی هم زوم بود ...
.
فلیکس : خوشتیپ شدی ( خمارررررر)
.
هیون : بهم ارامش میدی ( اروم و خمارررر)
.
.
ویو ا/ت *
.
.
جیمین ی کت و شلوار زغال سنگی ( محدودیت رنگ دار_) و جولیا هم ی پیراهن بند دار گلبهی ( باز هم محدودیت رنگ_) که تا پایین ساق پاش بود پوشیده بود ...
.
اون طرف هم سینگل عظم عمارت ( بچممم) رو داشتیم که یک پیراهن مشکی که روش جلیقه داشت پوشیده بود و کتشو مث کوک توی دستش گرفته بود ...
.
همه اماده بود ..
.
منو و کوک و ته سوار ماشین کوک و جیمین و جولیا هم سوار ماشین جدید جیمین شدن ‌...
.
استرس داشتم .... ی حس بدی توی دلم بود ......
.
بعد. از ۱ ساعت به ی تالار که نه به ی قصر وسط جنگل رسیدیم ...
.
ماشین های گرون قیمت و شیکی توی قسمت جلویی در پارک شده بودن ..‌
.
ا/ت : واووو پشمامم
.
ته : همه ی ادمای پولدار و تموم مافیا ها اینجان میتونم به جرعت بکم دست کنم ۱۰۰۰ نفر اینجان ‌...
.
کوک : ۱۶۷۸ نفر ..
.
ته : بیکاری چیزی هستی ؟ ( پوکر )
.
کو‌ک : اتفاقی چشمم به لیست مهمونلشون خورد ... خیلییی اتفاقی ( خنده )
.
ا/ت : اره بابا ( خنده )
.
ته : ( خنده ) ... بریم ؟
.
کوک : اره
.
.
از ماشین پیاده شدیم که همزمان جیمن و جولیا هم از ماشین پیاده شدن ...
.
دست جونگ کوک رو محکم فشار دادم ...استرس داشتم ...
.
کوک : خوبی ا/ت ؟..
.
ا/ت : ا .. اره خو..بمم
.
کوک : مطمعنی خوبی ؟؟
.
ا/ت : ا..اره ...
.
قصر خیلی بزرگ و با شکوهی بود ...
.
رسیدیم به جای در که نگهبان های زیادی اونجا بود .
.
نگهبانا : خوشومدید ارباب
.
اون همه نگهبان تا کمر بخاطر جونگ کوک خم شدن ... واوو....
.
به جونگ کوک نگاه کردم ... همیشه وقتی از خونه میایم بیرون فیاقش این قد عصبی میشه .....
.
هنوزم گوگولی و اگوجی و گوجی موجیی_ ا/ت خودتو جمو جور کن .‌..
.
ی نفس عمین کشیدم و رفتیم باهم توی قصر ...






جیلیلیلی
دیدگاه ها (۲۱)

"سرنوشت "p,60...ی نفس عمیق کشیدم و باهم رفتیم توی قصر .........

اسلاید ۲ لباس ا/ت

اسلاید دو مال پارت ۵۶ عه

"سرنوشت " p,58...ا/ت پیراهن جونگ کوک رو گرفت و از دستش رد کر...

پرنسس من ۲۹

"سرنوشت " فصل ۲ p,41...ا/ت : خبب ... من میرم کلاب ... ی دورب...

"سرنوشت " p,10... رسیدیم به عمارت اقای جانگ ........ضربان قل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط