کجا افتاده ای ای دل؛ حقایق را نمی بینی؟

کجا افتاده ای ای دل؛ حقایق را نمی بینی؟

عذار لاله پر خون شد؛ شقایق را نمی بینی؟



دمار از روزگار گل برآوردند؛ ای ساقی

نشسته کنج میخانه؛ خلایق را نمی بینی؟



نه مانده ساز و آوازی نه مانده بال پروازی

زمان در آرزو گم شد؛ دقایق را نمی بینی؟
دیدگاه ها (۱)

از دشمنان تا عاشقان

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت دهم: پادشاهانِ پیتزایِ سوخته...

شراب.شراب و کنج ميخانه رفيق بي کسي هايمخداوندا نميدانم چرا ...

"شعر از خودم"شراب و کنج ميخانه رفيق بي کسي هايمخداوندا نميد...

* از بــیـت آل طـاهـا(ص) آتـــش کــشــد زبـانــه ** ...

سید جعفر عزیزی

آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟تو آیا با شقایق بوده‌ای گاه...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط