رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒
پارت دهم: پادشاهانِ پیتزایِ سوخته
عمارتِ مخفیِ خاندان جئون، برعکسِ بیرون که شبیه قلعه‌های ضدگلوله‌ی نفوذناپذیر بود، از داخل همیشه بوی خاکستر، الکلِ پانسمان و در بیشتر مواقع بوی غذای سوخته می‌داد!

ات با همان کت چرمیِ باران‌خورده، خودش را روی کاناپه‌ی چرمِ مشکی پرت کرد و پاهایش را انداخت روی میز شیشه‌ای عتیقه.

سوهو در حالی که با عینکِ فریم‌مشکی پشت لپ‌تاپش نشسته بود و کد می‌زد، حتی سرش را بالا نیاورد و با لحنِ سرد اما طلبکارانه‌اش گفت:

— ات، پاهات رو از روی اون میز بردار. حداقل بذار یه بار بیایم خونه و چیزی نشکنه.

ات چشم‌غره‌ای رفت:

— سوهو، دو ساعت پیش به سمتت نارنجک پرتاب شد، الان نگرانِ گرد و خاکِ میزِ سه میلیارد وونیتی؟!

کوک که در سکوت گوشه‌ی آشپزخانه‌ی جزیره‌ای ایستاده بود، با دستمالی پارچه‌ی خون‌آلودِ تهیونگ را روی میز گذاشته بود و هم‌زمان با جدیتِ تمام داشت یک بسته نودل تند را بررسی می‌کرد. چهره‌اش طوری متفکر بود که انگار داشت معمای قتل رئیس‌جمهور را حل می‌کرد، نه طرز پخت نودل سه دقیقه‌ای!

کوک با همان نگاهِ عمیق و خونسردش برگشت و گفت:

— اگه تهیونگ اینجا بود، حتماً می‌گفت من توی وضعیت بحرانی بیش از حد کالری مصرف می‌کنم… ولی اون نیست، پس من نودل با پیتزای مانده‌ی دیشب می‌خورم.

ات پوزخندی زد و یک سیب از روی میز قاپید:

— و اگه جینا اینجا بود، احتمالاً از دستِ کارهای احمقانه‌ی تو غش می‌کرد. راستی سوهو… اون پسر مو خاکستریه، لیام… هنوز توی آرشیو آکادمی گیر افتاده؟

سوهو ناگهان دست از تایپ کشید. انگشتانش روی کیبورد خشک شد. یک ثانیه سکوت برقرار شد. سوهو با خونسردیِ تصنعی عینکش را روی بینی جابه‌جا کرد:

— لیام یک عنصرِ تصادفی در نقشه‌ی امشبه. از لحاظ تحلیلی نجاتش الزامی نبود، ولی سیستم امنیتی رو جوری دستکاری کردم که فکر کنه خودش موفق شده فرار کنه.

ات و کوک هم‌زمان نگاهی بهم انداختند.

کوک گوشه‌ی لبش بالا رفت:

— یعنی به زبون ساده… نجاتش دادی ولی نمی‌خوای اعتراف کنی؟ چه برادر مهربونی. حالم به هم خورد.

سوهو با سردی لپ‌تاپ را بست:

— ساکت شو کوک. تو حتی نتونستی تهیونگ رو از روی اون صندلی لعنتی بلند کنی، الان داری در مورد مهربونی صحبت می‌کنی؟

فضای اتاق برای چند ثانیه سنگین شد. شوخی‌ها رفت کنار و جای خودش را داد به همان سکوتِ فلج‌کننده‌ی مافیایی. ات بلند شد و سیب را با یک دست فشرد:

— ما توی تله افتادیم. اون عکس سوخته… نامِ واقعی من… همه‌چیز از قبل چیده شده بود. کسی که ماسک گل سرخ داره، خودیِ خاندان ماست، نه یه دشمن غریبه.

ناگهان، صدای بوق ممتد و آژیرِ قرمزِ اتاقِ کنترلِ عمارت به صدا درآمد! مانیتورهای بزرگِ روی دیوار روشن شدند و تصاویر دوربین‌های مداربسته‌ی حیاط پشتی قطع و وصل شدند.

روی تمام صفحه‌ها، یک متن تایپ شد:

«بازیِ فاز دوم: تحویلِ ات، یا خاکسترِ تهیونگ؟ زمان: ۱۰ دقیقه.»

و پایین صفحه، یک تصویر زنده باز شد… تهیونگ با دست‌های بسته‌شده در یک اتاق بتنیِ تاریک بود و کسی با چکمه‌های نظامی، ضامن یک بمب ساعتی را روی سینه‌اش فعال کرد: ۰۹:۵۹… ۰۹:۵۸…

کوک بدون ذره‌ای درنگ، خشابِ اسلحه‌اش را جا زد و به سمت در خروجی چرخید.

ات دستش را گذاشت روی سینه‌ی کوک و متوقفش کرد:

— وایسا. لوکیشن فرستاده نشده… این یه بازی روانیه تا ما خودمون لو بریم.

کوک با نگاهی برزخی و تیره که چشم‌هایش را تاریک کرده بود، به چشمان ات زل زد:

— ات، دستت رو بکش… چون اگه من اونجا نرم، اولین کسی که خاکستر می‌شه ما نیستیم، خودِ تویی. چون اون شخص… همین الان پشتِ درِ عمارته!

همان لحظه، برق کل عمارت قطع شد و صدای چرخش دستگیره‌ی درِ ضدگلوله‌ی هال در تاریکیِ مطلق پیچید…

«کلیک…»

ادامه دارد…

حمایت بشه ها✨
دیدگاه ها (۰)

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت یازدهم: بازیِ سایه‌ها و تایم...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت دوازدهم: سقوط در اقیانوسِ تا...

بآنو فالو شهhttps://wisgoon.com/rose1127

بانو فالوشه https://wisgoon.com/luna.fake

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط