••🥀🕊🌱••

••🥀🕊🌱••
تہ‌صف‌بودم، بہ‌من‌آب‌نرسید.
بغل‌دستیم‌لیوان‌آبش‌را‌داد‌دستم.
گفت‌من‌زیاد‌تشنہ‌‌ام‌نیست.
نصفش‌را‌تو‌بخور.
فرداش‌شوخے‌شوخے‌بہ‌بچہ‌ها‌گفتم
از‌فلانےیاد‌بگیرید،
دیروز‌نصف‌آب‌لیوانش‌را‌بہ‌من‌داد.
یکے‌گفت:
لیوان‌ها‌همہ‌اش‌نصفہ‌بود... :)

#مردان_بـے_ادعا ♥️
#شهدا
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_10ویو میراعصر شده بودتوی ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "61"☆ویو هانا☆بعد از رفتن آقای الکس، چند لحظه همون...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 163♡⁠。⁠)⁩وقتي خ...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۹ | سلیطه درون آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط