من مدتی‌ست دیگر شبیه خودم نیستم؛

من مدتی‌ست دیگر شبیه خودم نیستم؛
انگار چیزی درونم بی‌صدا خاموش شده و من فقط دارم روزها را به دوش می‌کشم.
نه دلم می‌خواهد کسی نجاتم بدهد،
نه می‌توانم به چیزی فکر کنم،
نه چیزی را احساس کنم،
نه می‌خواهم جایی بروم،
نه معاشرتی داشته باشم و نه حتی حوصله‌ی توضیح دادنِ این همه درد را دارم.
دیدگاه ها (۰)

بغضِ مستتر هنگامِ خداحافظی‌ام را هم نفهمیدی. البته، تو هیچ‌و...

‍خورشید را در آسمان را میبینۍ ؟ ‍درخشش چشمٱن تو ، بسي‌‍ار ...

‌‌ ‌‌ تو فروغ ارزوهاۍ منۍ ،،‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌...

🌙 : من پرۍ کوچك غمگینۍ را مي‌‍شناسم که در اقیانوسۍ مسکن دارد...

#رقصِ_آخرین_ماه#Dance_of_the_Last_Moon..‿︵‿︵‧˚₊୨🌑୧‧₊˚︵‿︵‿.. ...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط