پارت 27

پارت 27
سالن...رقص نورا...بوی سیگار و ادکلن و هزار تا کوفتو زهرمار دیگه...اینجا چه خبر بود؟قلبم داشت میومد تو دهنم...نه

امکان نداشت مهرداد اینجا باشه...خواستم منصرف شم خواستم از همون راهی ک اومدم برگردم برم اما

نتونستم...من باید مطمعن میشدم...اینور و اونور راه افتادم تا مهردادو پیدا کنم

تا منو از این حالت گنگی دراره‌..‌گوشه ی سمت چپ سالن یه راهرو بود که به چن تا اتاق کنارهم منتهی میشد...راه

افتادم...حس میکردم اتفاقای بدی در حال وقوعن وارد راهرو شدم...اروم اروم قدم برداشتم و رفتم جلو...شروع کردم

به گشتن اتاقا...بعضی از اتاقا خالی بود...در بعضیاشونم قفل بود...یکی دوتاشونم نیمه باز....و صدای دختر

پسرایی که معلوم بود اون تو مشغول چه کارین به گوش میرسید...همینجوری داشتم جلو میرفتم که یهو یه صدای

اشنا به گوشم خورد...به گوشام شک کردم اما نه امکان نداشت اون صدارو با صدای کسه دیگه ای اشتباه بگیرم‌...پاهام

شل شده بودن.‌‌‌..خودمو گول میزدم_صدای اون از اتاق بغلیه...اتاق بغلی اما خالی بود!با دستای لرزون

دستگیره رو چند بار بالا پایین کردن...قفل بود.گوشمو چسبوندم به در...نه نه این امکان نداره این فقط یه

تشابهه همین...اما تصویری که از سوراخ
کلید دیدم...وای خدا این چه خوابیه من دارم میبینم اخه‌...خواب بود مگه نه؟

تموم اعضای بدنم بجز چشمهام از کار افتاده بودن...ای کاش اونم از کار میفتاد
ای کاش اون لحظه میمردم و نمیدیدم..

نمیدیدم که خورد نمیشدم...که غرورم...شخصیتم...روحم...له و مچاله نمیشد...دستو پام میلرزید...چشام

سیاهی میرفت....اشکام بی اختیار روی گونه هام میریختن....سخته عشقتو ببینی که با بالا تنه ی برهنه رو یکی لش

زده و داره...خواهرتو ببینی که بجای تو شریک عشقبازی به عشقت شده
خواب بود...میدونم خواب بود...
دیدگاه ها (۱)

پارت 28مهرداد من نمیتونست اینکارو کرده باشه؟نه نه اون مهرداد...

پارت 29نباید میومدم نباید میومدم و این صحنه رو میدیدم...کاش ...

پارت 26(سعیده)تمام هالو پر از بادکنک و چراغ های روشن و نوران...

پارت 25میخواستم به کارم برسم فکر و خیال سعیده نمیزاشت...چرا ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹ویو: جونگ‌کوکوارد اتاق کارم شدم ...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۷...

پارت ۵۶

🖤 پارت ۳۸ | «صدای پشت در»لانا فوراً برگشت سمت در.— «کی اونجا...

🖤 پارت ۳۷ | «اتاق ۱۳»راهروی ساختمان تاریک بود.صدای قدم‌های ل...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p6نینا با تعجب نگاهش کرد.«پس چرا هیچ‌وقت ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۴جونکوک کلید را محکم در دستش گرف...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و یکم: شورشِ کوچک و مراقبت‌هایِ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_10دستشو کشیدم به سمت اتاق بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط