(بچه ها یه تک پارتی دیگه هم هست بعد فن فیک سوسانارو)

(بچه ها یه تک پارتی دیگه هم هست بعد فن فیک سوسانارو)
تک‌پارتی یاندرهریندوهایتانیدر خواستی: نسخه‌ای برای تسلیم

**شخصیت شما: یک دامپزشک زن جوان، صاحب کلینیک کوچکی در شمال شهر.**

ساعت از هشت شب گذشته بود. کلینیک رو بسته بودی و داشتی وسایل رو جمع می‌کردی که یه صدای آروم از در اومد: *دق دق.*

اخمت رو تو هم کشیدی. رو تابلو نوشته بود «تعطیل». پشت شیشه، یه مرد بلوند با کت مشکی و چشم‌های بنفش نافذ ایستاده بود. خوش‌تیپ بود. جوری که اگه جای دیگه بودی، دلتو می‌زد. ولی یه چیزی توی نگاهش بود... یه جور سنگینی عجیب.

با احتیاط رفتی در رو باز کردی. «ببخشید، کلینیک تعطیله. اگه اورژانسه، می‌تونم یه نگاه بندازم ولی...»

لبخند زد. آروم، حساب شده. «نه اورژانس نیست. یه کم... شخصیه.»

«شخصی؟ من شما رو نمی‌شناسم.»

دستش رو برد توی کتش و یه کارت ویزیت درآورد. نقره‌ای، با یه لوگوی خاص. روش نوشته بود: *Rindou Haitani — Bonten*. دل تو یه لحظه ریخت. بونتن رو همه می‌شناختن. بدنام‌ترین سازمان زیرزمینی.

خواستی در رو ببندی، ولی پاش رو گذاشت لای در. باز هم لبخند می‌زد.

«صبر کن دکتر جان. من که کاری نکردم.»

صدات لرزید: «آقای هایتانی... من با بونتن کاری ندارم. لطفاً برید.»

سرش رو کج کرد، انگار حرفت براش جذاب بود. «کاری نداری؟ عجیبه. چون من کلی با تو کار دارم.»

«چی؟»

«سه روز پیش یه سگ ولگرد آوردن اینجا. من دنبالش بودم. ردیاب داشت. ردیابم گفت اینجا آخرین جایی بوده که سگ بوده. و تو...» مکث کرد، نگاهش رو انداخت پایین و بعد برگشت به چشمانت: «تو خوبش کردی و ولش کردی. درست می‌گم؟»

دلت هری ریخت. سگ رو خوب یادت بود. زخمی و ترسیده. ولش کرده بودی تو یه پناهگاه امن. مگه بونتن از کجا...

«نگران نباش.» یه قدم گذاشت تو. بی‌اجازه. «قصد ندارم بهت صدمه بزنم. اومدم تشکر کنم.»

«تشکر؟»

«آره. اون سگ... مال یه رقیب بود. اطلاعات مهمی توی قلاده‌اش بود. تو با خوب کردنش، اطلاعات رو از دسترس رقیب خارج کردی. ناخواسته به نفع بونتن کار کردی.»

نفس راحتی کشیدی. شاید فقط همینه. شاید بره.

اما نشد.

دستش رو آورد بالا و یه تار موی صورتت رو عقب زد. ناگهانی. جوری که نتونی واکنش نشون بدی. انگشت‌هاش سرد بود.

«اما یه مشکل هست...»

«چی؟»

لبخند شیرینش بازم گشادتر شد. چشم‌هاش ریزتر. «از وقتی سه روز پیش فیلمت رو دیدم که داری اون سگ رو عمل می‌کنی... نتونستم نخوابیدم. به این فکر کردم که کی هستی، کجا زندگی می‌کنی، چه کتابی می‌خونی، چایی رو با چندتا قند می‌خوری...»

صورتت سفید شد. «چطور... چطور اونارو می‌دونی؟»

«کلینیکت دوربین داره دکتر جان. دوربین‌ها که برای خودتن.» خندید. «خونه‌اتم از پنجره مشخصه. کتابخونه‌ات قشنگه. مخصوصاً اون کتاب شعر که می‌ذاریش کنار تخت.»

خواستی فرار کنی. اما پاهات خشک شده بودن.

ریندو دستش رو گذاشت رو شونه‌ات، آروم ولی محکم. خم شد و توی گوشت زمزمه کرد: «دکترای زیادی دیدم. اما دکتری که موقع عمل انقدر دلسوز باشه که اشکش دربیاد... توی این شهر یکی‌اش همون تویی. و من عادت دارم چیزای باارزش رو... نگه دارم.»

«من... من نمی‌تونم... بونتن...»

«بونتن چیز بدی نیست. اگه با من باشی.» عقب کشید و یه نگاه از بالا به پایین انداخت. «از فردا میای کلینیک بونتن. حقوقت پنج برابر میشه. یه خونم کنار ساختمون اصلی بهت می‌دن. و هر روز... می‌بینمت.»

«اگه نه بگم چی؟»

ریندو خندید. یه خنده کوتاه و تلخ. دستش رو برد تو جیبش و یه چیز درآورد. یه قلاده سگ. همون قلاده‌ای که سه روز پیش از گردن اون سگ ولگرد درآورده بودی و انداخته بودی تو سطل زباله.

«اگه نه بگی... مجبورم خاطراتتو از این شهر پاک کنم. نه به زور. بلکه با یه گزارش به پلیس که بگه دکتر مهربون شهرمون به جای تحویل سگ به پناهگاه... داشته اطلاعات می‌فروخته.»

چشمت گرد شد. «این دروغ محضه!»

«می‌دونم. ولی کی حرف یه دکتر رو باور می‌کنه وقتی مدارکش دست بونتن باشه؟»

دستش رو دراز کرد. کف دستش باز بود. منتظر بود دستتو بذاری توش.

«دکتر جان... بیا قرارمون رو تموم کنیم. تو میای بونتن، منم قول می‌دم هیچکی بهت نزدیک نشه. فقط خودم.»

نگاهش کردی. اون چشم‌های بنفش زیر نور کم مطب، مثل دو تا گوهر می‌درخشید. تهش یه چیز بود. نه تهدید. نه خشم. چیزی شبیه... نیاز.

انگار واقعاً نتونسته بود سه روز بخوابه.

دستت رو گرفتی تو مشت. بعد... آروم بازش کردی و گذاشتی توی دستش.

انگشت‌هاش دور دستت حلقه شدن. گرم. محکم. اونقدر که انگار هیچوقت رها نمی‌کرد.

«دکتر خوبم... خوش اومدی به خونه جدیدت.»

لبخندی زد که انگار توی تاریکی، یه خورشید سرد بود.

و تو فقط می‌دونستی که از این لحظه به بعد... دیگه مال خودت نبودی.---

پایان.
دیدگاه ها (۱)

تک‌پارتی استنلی اسنایدر: رنگ زرد برای تو نیست**شخصیت شما: دو...

پارت ۲تسلیم در سکوتو وعدهٔ مرگ. حالا ماه‌ها گذشته. دیگه از آ...

#🥀 تسلیم در سکوت — تایجو شیبا (یاندره)پارت۱اون روزی که توی ک...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟐لبخند بهم زد.. اما این لخند نرم بود.. که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط