⁶⁵

⁶⁵
یونجو: “عمو، میشه یه سوال بپرسم؟”
کوک: “جانم؟”
یونجو: “از تنهایی می‌ترسی؟”
کوک: “من نه.”
ا/ت: “عزیزم، چرا می‌پرسی؟”
یونجو: “خب، عمو چرا دیشب تو اتاق مامی با مامی خوابیدی؟”
چشمان جونگکوک و ا/ت برق زد.
کوک: “چی؟”
ا/ت: “نه، عمو کوک تو اتاق من نخوابید.”
یونجو: “من خودم دیدم در قفل بود.”
ا/ت: “قفل بود؟”
یونجو: “آره.”
کوک: (به سرعت واکنش نشان داد تا ا/ت را از این موقعیت نجات دهد.) “نه، عمو. شاید در خراب شده بود و… و اینکه من دیشب یه کاری با مامانت داشتم بهش گفتم و اومدم اینجا خوابیدم روی کاناپه.”
یونجو: “اها، باشه عمو.”
ا/ت: “یونجو…”
یونجو: “بله؟”
ا/ت: “عمو کوک دوست داره بدونه تو چرا به سوهو میگی باباسوهو؟ مگه باباته؟”
یونجو: “نه عمو. بچه‌های همسایه مامان‌جون اذیتم می‌کردند، می‌گفتند تو بابا نداری. سوهو بهم گفت که می‌تونی من رو ‘بابا’ صدا کنی، همین.”
کوک: (با صدایی محکم اما پر از احساس.) “چه اتفاقی برای بابات افتاده؟”
یونجو: “مامی گفته از وقتی من خیلی کوچولوتر بودم، اون رفته خارج از کشور.”
ا/ت: (نگاهی به جونگکوک کرد) “یونجو، می‌دونستی بابا برگشته؟ بابای خودت.”
یونجو: “چی؟ بابای من؟”
ا/ت: “آره عزیزم. بیا این عکس یک سالگی توعه که من و بابات و تو گرفتیم.”
یونجو به عکس خیره شد.
یونجو: “این عمو کوکه.”
ا/ت: “خب، همین دیگه. عمو کوک بابای توعه.”
یونجو: “چی؟ بابای من؟ عمو کوک؟”
ا/ت: “آره.”
یونجو: (با سردرگمی به جونگکوک نگاه کرد.) “عمو، تو که گفتی دخترت و همسرت تو هواپیما مردن…”
کوک: (به سمت یونجو رفت و او را بالا آورد.) “فکر می‌کردم مردن… ولی نه، نمردن. همسر قشنگم ا/ت هست و دختر قشنگم تویی.”
یونجو: “عمو، تو واقعاً بابامی؟”
کوک: “آره عزیزم.”
یونجو با تمام قدرت به سمت جونگکوک پرید و او را محکم بغل کرد.
یونجو: “دوستت دارم، باباکوک!”
کوک: “منم همینطور دخترم.”
ا/ت: (لبخندی زد.) “خیلی طولانی نکنید بغلتون رو، یکی اینجا حسودی می‌کنه.”
کوک: “به یونجو حسودی می‌کنی که یونجو رو بغل کردم، یا به یونجو که من رو بغل کرده؟”
ا/ت: “جونگکوک!”
کوک: “جانم؟”
یونجو: (دست ا/ت را گرفت.) “باباکوک، بیا مامی رو بغل کنیم تا ناراحت نشه.”
کوک: “باشه، مامیِ یونجو، بیا بغلم.”
ا/ت: “فکر کن منم دخترتم.”
کوک: “تو دختر کوچولو منی.”
ا/ت با خوشحالی خندید.


#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۲۴)

⁶⁶چند روز بعدشب بود. جونگکوک به خانه ی پدر و مادرش رفته بودص...

⁶⁷یونجو: (دست پدرش را گرفت) «ددی، اینجا کجاست؟»کوک: «خونه‌ی ...

⁶⁴ا/ت با احساس سنگینی پلک‌هایم به آرامی باز کردم و از خواب ب...

⁶³ا/ت: “اصرار نکردم. می‌تونی نیای.”کوک: “نه دیگه، گفتی پدربچ...

عشق مافیا

طراح عشق

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط