《نوری در دنیای مرده ها》
《نوری در دنیای مرده ها》
پارت ¹⁰
ویو تهیونگ
همین جور توی بغل بود داشتم موهاش رو بو میکردم.
شوگا: اهم اهم اگه این رمانتیک بمانتیک هاتون تموم شود بخوابید!!
یونا خندید و ازم جدا شود.
تهیونگ: خدا بگم چیکارت کنه شوگا. (زیر لب)
شوگا: چیزی گفتی تهیونگ.
تهیونگ: نه والا گفتم چه خوب که هستی و اومدی گنو زدی جای خوب.
شوگا: خواهش میکنم کاری نکردم.
تهیونگ: مین یونگی!!!
شوگا خنده لثه ای کرد و رفت. (اوخدااااااااااا)
ویو یونا
تکیه کردم به دیوار تهیونگ اومد کنارم.
خوابیدم سرم رو گذاشتم روی پاهاش.
آروم موهام رو نوازش میکرد.
که کم کم پلک هام سنگین شود و خوابیدم.
فردا ساعت ۶ صبح
ویو یونا
با صدای تیر از خواب بیدار شودم و سریع از جام بلند شودم.
تهیونگ: این صدای چیه؟!
که یهو جیمین اومد.
جیمین: بچه ها آلیا و آیسو تیر خوردن!!!
تهیونگ و یونا: چی؟!!!
که زود رفتیم پیششون.
دستم رو گذاشتم پیش گردن آیسو و آلیا.
آلیا نفس نمیکشید و آیسو هم نفسش گرفته بود.
آلیا مرده بود ولی آیسو هنوز نفس میکشید ولی کم.
که شروع کردم به قلب آلیا فشار آوردند ولی هیج و بعد به قلب آیسو که آیسو بهترش شود.
گریم گرفت اشکام آروم روی گونه هام ریخته میشود.
بلند شودم که جیمین و جونگ کوک آلیا رو بلند کردند و رفتن داخل حیاط و خاک رو کند و آلیا رو خاک کردند.
اومدند.
که آیسو هنوز بیهوش بود ولی نفس میکشید.
دستم رو گذاشتم روی جای تیر نزدیک های قلبش بود ولی آلیا وسط قلبش خورده بود.
که شوگا تیکه بزرگی از لباسش کند.
و دور دوش آیسو بند.
شوگا: آیسو صدام رو میشنوی؟
آیسو:.....
بیهوش بود.
شوگا برای استایل آیسو رو بلند کرد.
رفتم اونجا یک کارتون پیدا کردم و گذاشتم.
که روش خوابوندش.
آیسو چشم هاش رو باز کرد.
آیسو: ایی درد دارم. (ضیعف)
یونا: صده مرو میشنوی آیسو؟
آیسو: آره.
که یهو هستی اومد لباسش پر خون بود.
هستی: بچه ها حالم خوب نیست.
شوگا آروم رفت طرفش.
شوگا: زامبی ازت گاز گرفته.
هستی: آره...
شوگا چیزی نگفت.
هستی خودش رفت بیرون.
یونا: هستی نه!!
که رفت.
یونا: نه!
که شروع کردم گریه کردند برای آیسو برای هستی برای هایون برای آلیا.
تهیونگ اومد کنارم و بغلم کرد.
تهیونگ: گریه کن اگه لازمه.
.....
ادامه دارد....
پارت ¹⁰
ویو تهیونگ
همین جور توی بغل بود داشتم موهاش رو بو میکردم.
شوگا: اهم اهم اگه این رمانتیک بمانتیک هاتون تموم شود بخوابید!!
یونا خندید و ازم جدا شود.
تهیونگ: خدا بگم چیکارت کنه شوگا. (زیر لب)
شوگا: چیزی گفتی تهیونگ.
تهیونگ: نه والا گفتم چه خوب که هستی و اومدی گنو زدی جای خوب.
شوگا: خواهش میکنم کاری نکردم.
تهیونگ: مین یونگی!!!
شوگا خنده لثه ای کرد و رفت. (اوخدااااااااااا)
ویو یونا
تکیه کردم به دیوار تهیونگ اومد کنارم.
خوابیدم سرم رو گذاشتم روی پاهاش.
آروم موهام رو نوازش میکرد.
که کم کم پلک هام سنگین شود و خوابیدم.
فردا ساعت ۶ صبح
ویو یونا
با صدای تیر از خواب بیدار شودم و سریع از جام بلند شودم.
تهیونگ: این صدای چیه؟!
که یهو جیمین اومد.
جیمین: بچه ها آلیا و آیسو تیر خوردن!!!
تهیونگ و یونا: چی؟!!!
که زود رفتیم پیششون.
دستم رو گذاشتم پیش گردن آیسو و آلیا.
آلیا نفس نمیکشید و آیسو هم نفسش گرفته بود.
آلیا مرده بود ولی آیسو هنوز نفس میکشید ولی کم.
که شروع کردم به قلب آلیا فشار آوردند ولی هیج و بعد به قلب آیسو که آیسو بهترش شود.
گریم گرفت اشکام آروم روی گونه هام ریخته میشود.
بلند شودم که جیمین و جونگ کوک آلیا رو بلند کردند و رفتن داخل حیاط و خاک رو کند و آلیا رو خاک کردند.
اومدند.
که آیسو هنوز بیهوش بود ولی نفس میکشید.
دستم رو گذاشتم روی جای تیر نزدیک های قلبش بود ولی آلیا وسط قلبش خورده بود.
که شوگا تیکه بزرگی از لباسش کند.
و دور دوش آیسو بند.
شوگا: آیسو صدام رو میشنوی؟
آیسو:.....
بیهوش بود.
شوگا برای استایل آیسو رو بلند کرد.
رفتم اونجا یک کارتون پیدا کردم و گذاشتم.
که روش خوابوندش.
آیسو چشم هاش رو باز کرد.
آیسو: ایی درد دارم. (ضیعف)
یونا: صده مرو میشنوی آیسو؟
آیسو: آره.
که یهو هستی اومد لباسش پر خون بود.
هستی: بچه ها حالم خوب نیست.
شوگا آروم رفت طرفش.
شوگا: زامبی ازت گاز گرفته.
هستی: آره...
شوگا چیزی نگفت.
هستی خودش رفت بیرون.
یونا: هستی نه!!
که رفت.
یونا: نه!
که شروع کردم گریه کردند برای آیسو برای هستی برای هایون برای آلیا.
تهیونگ اومد کنارم و بغلم کرد.
تهیونگ: گریه کن اگه لازمه.
.....
ادامه دارد....
- ۲۷۵
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط