part : 18
part : 18
55 لایک و ۱۰۰ کام و ۲۰ نشر
ازشون فاصله گرفتم که لب زد
× نمیخوای سلام کنی دختر جون ؟
دیوید سریع گفت
÷ معذرت میخوام مادر اما ما عجله داریم و باید بریم
فردا بهت سر میزنم ... خدانگهدار
دستم رو گرفت و به سمت کالسکه رفت
دیگه داخل کالسکه جا نبود و باید روی اسب مینشستم
دیوید رو گرفتم که نیوفتم و همونطور که دور میشدیم به اون زن نگاه کردم
دستش رو بالا گرفت و لبخند زد ... نه سرد ، نه مهربون ... بیشتر شبیه به لبخند اجباری که دندون های سفید و نیش هایش مشخص شد ... با اینکه فاصله مون زیاد بود اما تیز بودن نیش هایش رو کامل احساس میکردم
+ دیوید اون خانم کی بود ؟
÷ بعدا برات توضیح میدم فعلا باید بریم
روی به روی عمارت ایستاد و گفت
÷ خودم کارتون هارو با کمک خدمتکار میارم داخل .
+ پس من میرم
وارد عمارت شدم و به سمت اتاق رفتم که دیدم لای در اتاق خانم والنتی بازه
از لای در نگاه کردم ... خودش بود . همون آقایی که داخل مهمونی دیدمش
اما چرا خانم والنتی لباس عروس پوشیده ؟
اهمیتی ندادم و وارد اتاق شدم که چشمم خورد به یه عکس نا معلوم که بین کشو له شده بود ..
روی زمین نشستم و در کشو رو باز کردم که عکس افتاد
برش داشتم ، اما ای کاش بر نداشته بودم !
به تخت تکیه دادم و اشکم رو پاک کردم ... دست لرزونم رو روی عکس کشیدم
دختری که مردمک چشم های مشکی اش مشخص نبود و با دستان ظریفش سعی میکرد که تار موهایی که همچون تنه ی درخت زخیم بودند رو از دور گردنش باز کنه ، از درون آبی که مثل خرخره به جونش افتاده بود آزاد بشه ، داخل عکس دیده میشد
رگ های گردنش از شدت فشار برجسته بودند و دختر کوچولوی رو به رویش با لذت بهش نگاه میکرد
نگاهی که برای دختر از فشار گردنش بیشتر بود و حباب های ریز آب که زره زره جانش رو میگرفتند
صدای جیر جیر در رو شنیدم
* بانوی جوان لباستون رو تخت گذاشتم بپوشید و خانم والنتی گفتن که هرچه زود تر برید پایین
کورالین که رفت ، داخل کشو رو گشتم و لباس هارو بیرون ریختم ... خوشبختانه یه نشونه ی جدید پیدا کردم که به نظر میرسید یه آلبوم عکس باشه
ورق زدم و سعی کردم اون عکس رو فراموش کنم
.........................................................................
به عنوان یه دختر اشراف زاده ... لباسی که برازنده ام بود رو تن کردم ، به رنگ سنگ فیروزه ای و اصالتی که این رنگ بهم منتقل میکرد
دستامو پشتم گرفتم و از پله ها پایین اومدم
با یه کت و شلوار ساده و مشکی ، دور از مهمونا به دیوار تکیه داد بود ...
دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برده و به دور دست نگاه میکرد چشمش به من افتاد
لبخند کم رنگی زد ، کرواتش رو مرتب کرد ... دلم میخواست اون کروات قرمزش رو دور دستم محکم بپیچم و لبشو ببوسم ...
رو به روش ایستادم و بعد از یه کرتسی آروم ، دیوید در جواب یه تعظیم کوتاه نثارم کرد
بعد از چند دقیقه ، خانم والنتی دست در دست مرد ناشناس وارد سالن شدند
از شونه تا آرنج دستش پف های لباس دوخته شده بود و لباس سفید و نمای سالن . عروسیه خانم والنتی رو نشون میداد ...... طرح های برجسته ای از گل روی لباس نمایان میشد و لبخند پهن روی لبش حالمو به هم میزد به طرف دیگه ای نگاه کردم
همونطور که انتظار داشتم آنجلا چسبیده بود به مستر بارل و با اخم مهمونا رو آنالیز میکرد
نگاه های خیره ی مستر روی من میچرخید و سعی میکرد از آنجلا دور بشه
+ دیوید ... اسم داماد چی بود ؟ فراموش کردم
÷ داخل شهر به شهرت براندون شناخته میشه و یکی از بزرگترین تاجر های فرانسه هستش
ناخودآگاه پوزخند کمرنگی روی لبم شکفته شد ... پس به همین دلیل خانم والنتی باهاش ازدواج کرده
ثروت حرف اول رو میزنه و قطعا بعد از مرگ این مرد زندگی آسوده تری در انتظارشه .... البته که همین الانم در رفاه کامل زندگی میکنه
از لا به لای جمعیت رد شدم و سیب قرمزی رو از داخل ظرف روی میز برداشتم ، گاز بزرگی زدم و با اولین قدم داخل راهرو سیب از دستم افتاد
جارو رو بالا گرفت و ناگهان روی زمین جلوی پای من فرود آورد ... نفس نفس میزد و با حرص به اطراف نگاه میکرد
+ داری چیکار میکنی کورالین ؟
کامنت بزارررررررررررررررررررر انرژی من از کامنت تو تکمیل میشه قشنگم
55 لایک و ۱۰۰ کام و ۲۰ نشر
ازشون فاصله گرفتم که لب زد
× نمیخوای سلام کنی دختر جون ؟
دیوید سریع گفت
÷ معذرت میخوام مادر اما ما عجله داریم و باید بریم
فردا بهت سر میزنم ... خدانگهدار
دستم رو گرفت و به سمت کالسکه رفت
دیگه داخل کالسکه جا نبود و باید روی اسب مینشستم
دیوید رو گرفتم که نیوفتم و همونطور که دور میشدیم به اون زن نگاه کردم
دستش رو بالا گرفت و لبخند زد ... نه سرد ، نه مهربون ... بیشتر شبیه به لبخند اجباری که دندون های سفید و نیش هایش مشخص شد ... با اینکه فاصله مون زیاد بود اما تیز بودن نیش هایش رو کامل احساس میکردم
+ دیوید اون خانم کی بود ؟
÷ بعدا برات توضیح میدم فعلا باید بریم
روی به روی عمارت ایستاد و گفت
÷ خودم کارتون هارو با کمک خدمتکار میارم داخل .
+ پس من میرم
وارد عمارت شدم و به سمت اتاق رفتم که دیدم لای در اتاق خانم والنتی بازه
از لای در نگاه کردم ... خودش بود . همون آقایی که داخل مهمونی دیدمش
اما چرا خانم والنتی لباس عروس پوشیده ؟
اهمیتی ندادم و وارد اتاق شدم که چشمم خورد به یه عکس نا معلوم که بین کشو له شده بود ..
روی زمین نشستم و در کشو رو باز کردم که عکس افتاد
برش داشتم ، اما ای کاش بر نداشته بودم !
به تخت تکیه دادم و اشکم رو پاک کردم ... دست لرزونم رو روی عکس کشیدم
دختری که مردمک چشم های مشکی اش مشخص نبود و با دستان ظریفش سعی میکرد که تار موهایی که همچون تنه ی درخت زخیم بودند رو از دور گردنش باز کنه ، از درون آبی که مثل خرخره به جونش افتاده بود آزاد بشه ، داخل عکس دیده میشد
رگ های گردنش از شدت فشار برجسته بودند و دختر کوچولوی رو به رویش با لذت بهش نگاه میکرد
نگاهی که برای دختر از فشار گردنش بیشتر بود و حباب های ریز آب که زره زره جانش رو میگرفتند
صدای جیر جیر در رو شنیدم
* بانوی جوان لباستون رو تخت گذاشتم بپوشید و خانم والنتی گفتن که هرچه زود تر برید پایین
کورالین که رفت ، داخل کشو رو گشتم و لباس هارو بیرون ریختم ... خوشبختانه یه نشونه ی جدید پیدا کردم که به نظر میرسید یه آلبوم عکس باشه
ورق زدم و سعی کردم اون عکس رو فراموش کنم
.........................................................................
به عنوان یه دختر اشراف زاده ... لباسی که برازنده ام بود رو تن کردم ، به رنگ سنگ فیروزه ای و اصالتی که این رنگ بهم منتقل میکرد
دستامو پشتم گرفتم و از پله ها پایین اومدم
با یه کت و شلوار ساده و مشکی ، دور از مهمونا به دیوار تکیه داد بود ...
دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برده و به دور دست نگاه میکرد چشمش به من افتاد
لبخند کم رنگی زد ، کرواتش رو مرتب کرد ... دلم میخواست اون کروات قرمزش رو دور دستم محکم بپیچم و لبشو ببوسم ...
رو به روش ایستادم و بعد از یه کرتسی آروم ، دیوید در جواب یه تعظیم کوتاه نثارم کرد
بعد از چند دقیقه ، خانم والنتی دست در دست مرد ناشناس وارد سالن شدند
از شونه تا آرنج دستش پف های لباس دوخته شده بود و لباس سفید و نمای سالن . عروسیه خانم والنتی رو نشون میداد ...... طرح های برجسته ای از گل روی لباس نمایان میشد و لبخند پهن روی لبش حالمو به هم میزد به طرف دیگه ای نگاه کردم
همونطور که انتظار داشتم آنجلا چسبیده بود به مستر بارل و با اخم مهمونا رو آنالیز میکرد
نگاه های خیره ی مستر روی من میچرخید و سعی میکرد از آنجلا دور بشه
+ دیوید ... اسم داماد چی بود ؟ فراموش کردم
÷ داخل شهر به شهرت براندون شناخته میشه و یکی از بزرگترین تاجر های فرانسه هستش
ناخودآگاه پوزخند کمرنگی روی لبم شکفته شد ... پس به همین دلیل خانم والنتی باهاش ازدواج کرده
ثروت حرف اول رو میزنه و قطعا بعد از مرگ این مرد زندگی آسوده تری در انتظارشه .... البته که همین الانم در رفاه کامل زندگی میکنه
از لا به لای جمعیت رد شدم و سیب قرمزی رو از داخل ظرف روی میز برداشتم ، گاز بزرگی زدم و با اولین قدم داخل راهرو سیب از دستم افتاد
جارو رو بالا گرفت و ناگهان روی زمین جلوی پای من فرود آورد ... نفس نفس میزد و با حرص به اطراف نگاه میکرد
+ داری چیکار میکنی کورالین ؟
کامنت بزارررررررررررررررررررر انرژی من از کامنت تو تکمیل میشه قشنگم
- ۲.۴k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط