×قسمت دوازدهم×پارت چهار

×قسمت دوازدهم×پارت چهار
مامور پلیس دور بازومو گرفت و با خودش کشوند
یه ساعت بعد اینکه دکتر درمورد بیماری مامان گفته بود مامورا اومده بودن دنبالم
خاله خبرشون کرده بود
اخه به چه گناهی
میگفتن باید بازداشت شم
باید بازجویی میشدم
باید جرمی که نکردمو انکار کنم و کسی باور نکنه
باید صبر میکردم تا برن علائم مرگ بابابزرگو چک کنن
شاید بفهمن من بیگناهم
شاید بفهمن من تمام شب خواب بابایی رو میدیدم که نیست
که تمام عمرش وقتی مهر قاتل بودن روی پیشونیش بود سر کرده
بابایی که الان داره از اون بالا به پسرش‌نگاه میکنه
که دور دستش یه دستبند محکمه
که دارن میبرنش بازداشتگاه
به اتهام قتل
ته جرما..قتل
میبینی که خدا
حواست که هست؟؟
توی ماشین پلیس نشستم و تمام راه ساکت موندم
فکر میکردم
که یهو چجوری همه چی خراب شد
مگه میشه ادم توی یه روز قاتل بشه
اخه مگه میشه
ینی الان فرشته چیکار میکنه وقتی دارن به من دستبند میزنن
الان فرشته داره میخنده!؟
اره خب
حتما داره با دوستای جدیدش خوش میگذرونه
توی همین فکرا بودم که ویبره گوشیمو از توی جیبم حس کردم
خواستم درش بیارم
پلیسه چپ چپ نگاهم کرد
گفتم :میشه جواب بدم؟؟
گوشیو از جیبم بیرون اورد و به صفحه گوشی که روشن و خاموش میشد نگاه کرد
سوال کرد:علی کیه!؟
_نزدیک ترین دوستمه..میخواد بدونه چرا دانشگاه نرفتم..بزارید جوابشو بدم
با تردید و تمسخر بهم نگاه کرد
سربازی که پشت فرمون داشت رانندگی میکرد اروم زمزمه کرد:مگه قاتلا هم میرن دانشگاه
دلم گرفت..من قاتل نیستم
بغضمو قورت دادم
هیچی نگفتم و تو خودم ریختم
پلیسی که گوشیم توی دستش بود گفت:میزاری روی بلندگو..حرفای نامفهومم ممنوع
فقط میگی چی شده و قطع میکنی
به علامت موافقت سرمو تکون دادم و گوشیو گرفتم
با برقراری تماس صدای علی با خوشحالی تمام توی فضای ماشین پیچید:ایمااااااان
تموم شد رفت
داداشت خواننده شد
ایمان باید ببینمت
کلی حرف دارم
میخوام همه چیو تعریف کنم برات
اصلا یهویی شدااا..الکی الکی خواننده شدم
وای ایمان..خیلی خوبه حالم
راستی پسر..تو کجایی..نیومدی دانشگاه امروز چرا
بابا بچه ها نگرانت شدن
انقدر که علی تند تند حرف زده بود نتونستم چیزی بگم
از حرفاش خندم گرفت
لبای خشکم از هم باز شدن و لبخند کوچیکی زدم
اخه امروز از صبح تا الان هیچی نخورده بودم
جز همون سرمی که صبح زود بهم تزریق شد
چرا علی گفت بچه ها
چرا نگفت فرشته دلش تنگم شده
ایمان منطقی فکر کن
اولا که فرشته اگه دلشم تنگ شه نمیاد به علی بگه که
بعدشم‌ ..دلش تنگت نمیشه
با اون اخلاقی که صبح بهش تو فروختی معلومه ازت ناراحته
پووووف
از قضیه خوانندگیه علی گیج شدم
ولی وقت نداشتم که ازش سوال کنم
زود گفتم:علی من دارم میرم بازداشتگاه
به جرم قتل..بابابزرگم مرده
میگن من کشتمش
میگن من بهش امپول هوا تزریق کردم
علی میگن من قاتلم
میخوان اعدامم کنن
علی باورت میشه
من قاتلم علی!؟
علی...
پلیسه تلفنو از دستم کشید و تماسو قطع کرد
گزاشتش توی جیبش وگفت:این پیش من امانته
بعدم از ماشین پیاده شد
انگاری که رسیده بودیم
توی سالن بازداشتگاه همه جور ادمی پیدا میشد
از دزد و جیب بر بگیر تا لات ولوت دربوداغون و قاتلی مثل من
فضای قشنگی نداشت
روی اعصاب ادم‌تاثیر منفی میزاره
از اون شلوغی و هرج و مرج وارد دور شدیم و رفتیم سمت یه اتاق دیگه
پشت در ایستادیم و یکی از پلیسا وارد اتاق شد
بعد یکم اومد بیرون و منو با خودشون به سمت یه فضای تاریک بردن
بعدم پشت در بازداشتگاه بودیم
از پنجره راه راه در بازداشتگاه داخلشو دید زدم
چند نفری اونجا بودن
سرباز درو باز کرد و‌منو هل داد داخل اتاق
دستبندمم باز کرده بودن
بعدم درو بستن و از اونجا دور شدن
فرصت کردم با دقت اطرافمو ببینم
یه مرد ریش ریشوی کثیف که داشت منو دید میزد ویه پسر هم سن و سال خودم که زانوهاشو بغل کرده بود و سرشو روشون گذاشته بود
یه پیرمردم بود که مچ دستشو روی پیشونیش گذاشته بود و یه کناری خوابیده بود
بدون اینکه جای خاصی مد نظرم باشه رفتم جلو
روی دیوارای اتاق پر از نوشته و تصویر بود که یه روز تمام واسه خوندنش وقت میخواست
به دیوار روبروی در تکیه زدم و سرمو به دیوار چسبوندم
چشمامو بستم و هنوز نفسم تازه نشده بود که مرده شروع کرد به وراجی کردن:واسه‌چی اینجایی جوجه ماشینی!؟
جوابشو ندادم
_باتوام عمو
سکوت کردم
_هوی چش قشنگ..نکنه رفتی دختر بازی
کلافم کرد..بی اراده سمتش داد زدم:قتل
چشماش گرد شد
تعجب کرده حتما
دیگه چیزی نگفت
انگار خودمم باورم شده بود یه قاتلم
پسره که سرشو روی زانوش گذاشته بود برگشت طرفم
با تعجب بهم نگاه کرد
توی چشماش زل زدم
قیافه معصومی داشت
چشما و موهای قهوه ای روشن
بینی و‌لب کوچیکی داشت
بیش از اندازه معصوم و دوست داشتنی بود
اخه این چرا اینجاس
موهای لختش روی پیشونیش افتاده بود
انگار خیلی تنها بود
اومد و کنارم نشست
دیدگاه ها (۱۰)

(اجی اسما بیشتراز این نتونستم بنویسماینم فقط به خاطر تو بود ...

×قسمت سیزدهم×پارت دومچ دستام درد گرفته بودیکم جابه جا کردمشو...

×قسمت دوازدهم×پارت سهمامان رفتیادته کهازدواج کردیددیگه تو خو...

×قسمت دوازدهم×پارت دوانقدر که نه اونایی که ادعای رفاقت میکرد...

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

رمان تهیونگ

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)ده دقیقه شده بود که به ک...

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

‹ᵂᵉᵈⁿᵉˢᵈᵃʸ› _ ⁶ ᵖᵐ نور غروب خورشید از لای پرده‌ های کرم‌رنگ ...

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

لبخند قاتلپارت²¹ویو سلینتا چند دقیقه پشت پنجره خشک شده بودم....

لبخند قاتلپارت³⁰ویو سلیناز پنجره اتاقم به خیابون خیره شده بو...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط