Fate is predetermined

part: 72


بعد از سلام و احوال پرسی مفصلی رفتن داخل و توی سالن اصلی مشغول حرف زدن شده بودن

مینا و میسون و جون هی الیزا رفته بودن اشپزخونه تا توی اماده کردن غذا ها کمک کنن

میسون درحال تعریف کردن خاطره ای از بچگیش بود و صدای خنده هاشون کل اشپزخونه پر کرده بود

میسون: بعد من خیلی بهم بر خورده بود رفتم اتاقم ولی بابام صدام کرد...منم با خودم گفتم احتمالا میخاد ازم معذرت بخاد

مینا: وای خیلی خنده دار بود به زور جلوی خودمو گرفتم اون شب

میسون: عه ساکت شو بزار تعریف کنم برای بچها.....خلاصه که جونم براتون بگه من با کلی ناز و عشوه اومدم پذیرایی تا بابام معذرت خواهی کنه ولی با خنده برگشت گفت بیا میز رو جمع کن بعد برو قهر کن

مینا: بچها الان زیاد بامزه به نظر نمیرسه ولی اون شب من با اشک جلوی خندم رو گرفتم

میسون چپ چپ نگاهی به مینا انداخت: واقعا که، دلم خوش بود خواهر دارم

مینا خندید و خودشو نزدیک میسون کرد و لوس کرد خودشو: ابجی جون باور کن جای من بودی اوضات بهتر نبود

جون هی: وای باورم نمیشه پدربزرگ همچین حرکت هایی زده باشه

الیزا: اره منم همینطور
میسون: اره الان پیر شده بابا ولی قبلنا یکم ادم مهربون تری بود

مینا : راستی میونت با جونگکوک چطوره؟

میسون با حرف مینا قیافش طوری شد انگار داشت خندش رو جمع میکرد

الیزا کنجکاوانه پرسید: چی شده؟
میسون: امروز رفتی بخش مالی؟

الیزا چشم هاش رو ریز کرد و برگشت سمت جون هی
+:ای دختره ورپریده

جون هی خندید و دست هاش رو به حالت تسلیم اورد بالا

میسون: اشکال نداره الیزا...میدونی؟ منم وقتی جوون تر بودم از مین هو زیاد خوشم نمیومد

الیزا: الان چی؟

میسون: هیچی دیگه هنوزم بعد ۳۰ و خورده ای سال بعضی وقتا ازش خوشم نمیاد
دیدگاه ها (۹)

جونگکوکp2سومین:ولی من الان اون چیز مورد علاقم رو بغل کردمجون...

بالهای سرخ پارت ۵

دید پنهان ,انفجار اشکار

وقتی میریم ایران ولی تحریک میشه . ...چمدونم و کنار کیف و وسا...

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

چندپارتی جونگ کوک

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

سناریو

چندپارتی تهیونگ

پارت۳«ᴹʸ ᵐᵃᶠⁱᵃ» ♡بحث رو عوض میکنی هوف، چشم الان میرم ولی قبل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط