𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۸
بعد از اینکه ا.ت با اون لحنِ تلخ و خستهاش، مسیرِ مراقبت رو برای او بست، سکوتِ اتاق برای جونگکوک سنگینتر از همیشه شد. او دیگر نمیتوانست آنجا، در کنارِ تختِ ا.ت، بماند و به صفحهیِ گوشی خیره شود؛ انگار هر نفس که در آن اتاق میکشید، سنگینیِ حضورِ ا.ت و آن نگاهِ نافذِ دختر را بیشتر حس میکرد.
او با قدمهایِ آهسته و سنگین، از اتاق خارج شد. راهرویِ تاریک و سردِ عمارت، بازتابدهندهیِ قدمهایِ پر از تردیدِ او بود. وقتی به اتاقِ خودش رسید، در را بست و بدون اینکه حتی چراغ را روشن کند، خودش را روی تخت انداخت.
تاریکیِ اتاق، مثلِ یک آینه، تمامِ آشفتگیهایِ ذهنیِ او را بازتاب میداد. او به سقفِ تاریک خیره شد و سوالاتی که مثلِ خوره داشت او را میخورد، در ذهنش شروع به چرخیدن کردند.
*«چرا؟... واقعاً چرا؟»* این اولین سوالی بود که با خودش زمزمه کرد.
او با خودش فکر کرد که چرا تمامِ انرژیاش را صرفِ آن دختر کرده است. چرا وقتی ا.ت فقط با یک نگاهِ کلافه، تمامِ تلاشهایِ او برای مراقبت را به چالش کشید، او به جای خشم، فقط احساسِ درماندگی و نگرانی کرد؟ چرا وقتی دید رنگ از چهرهاش پریده، تمامِ دنیا برایش کوچک شد و فقط میخواست او را سالم ببیند؟
— «اون فقط یه دخترِ لجباز و سلیطه هست... یه دختر که تازه وارد این خانواده شده.» او سعی کرد با منطقِ خودش را آرام کند. «من فقط وظیفهام را انجام میدادم. اون خواهرِ ناتنیِ من هست... باید مراقبش باشم، همین.»
اما این پاسخ، مثلِ ریختنِ بنزین روی آتش بود. او میدانست که این یک "وظیفه" ساده نیست. اگر فقط یک وظیفه بود، باید بعد از آن برخوردِ تندِ ا.ت، با خشم یا بیتفاوتی از اتاق بیرون میآمد. اما او... او داشت خودش را میخورد. او داشت با خودم میجنگید که چرا قلبش با هر حرکتِ کوچکِ ا.ت، به شدت میتپد.
*«چرا باید نگرانِ او باشم؟ چرا باید بدانم که او چطور میخوابد یا چطور با آن موتورهای سنگین در پیست میراند؟ چرا باید بدم میآید که دیگران به او نگاه میکنند؟»*
او چشمانش را با قدرت بست، اما تصویرِ ا.ت با آن لباسِ شیک و آن چهرهیِ بلوری که در نمایشگاه داشت، از ذهنش پاک نمیشد. او احساس میکرد در یک تله گرفتار شده است؛ تلهای که خودش با هر بارِ "نگرانی" و هر بارِ "مراقبت"، عمیقتر در آن فرو میرود.
او، پادشاهِ پیست، مردی که همیشه کنترلِ هر چیزی را در دست داشت، حالا در برابرِ احساساتِ خودش، کاملاً بیدفاع بود.
ادامه دارد....
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۸
بعد از اینکه ا.ت با اون لحنِ تلخ و خستهاش، مسیرِ مراقبت رو برای او بست، سکوتِ اتاق برای جونگکوک سنگینتر از همیشه شد. او دیگر نمیتوانست آنجا، در کنارِ تختِ ا.ت، بماند و به صفحهیِ گوشی خیره شود؛ انگار هر نفس که در آن اتاق میکشید، سنگینیِ حضورِ ا.ت و آن نگاهِ نافذِ دختر را بیشتر حس میکرد.
او با قدمهایِ آهسته و سنگین، از اتاق خارج شد. راهرویِ تاریک و سردِ عمارت، بازتابدهندهیِ قدمهایِ پر از تردیدِ او بود. وقتی به اتاقِ خودش رسید، در را بست و بدون اینکه حتی چراغ را روشن کند، خودش را روی تخت انداخت.
تاریکیِ اتاق، مثلِ یک آینه، تمامِ آشفتگیهایِ ذهنیِ او را بازتاب میداد. او به سقفِ تاریک خیره شد و سوالاتی که مثلِ خوره داشت او را میخورد، در ذهنش شروع به چرخیدن کردند.
*«چرا؟... واقعاً چرا؟»* این اولین سوالی بود که با خودش زمزمه کرد.
او با خودش فکر کرد که چرا تمامِ انرژیاش را صرفِ آن دختر کرده است. چرا وقتی ا.ت فقط با یک نگاهِ کلافه، تمامِ تلاشهایِ او برای مراقبت را به چالش کشید، او به جای خشم، فقط احساسِ درماندگی و نگرانی کرد؟ چرا وقتی دید رنگ از چهرهاش پریده، تمامِ دنیا برایش کوچک شد و فقط میخواست او را سالم ببیند؟
— «اون فقط یه دخترِ لجباز و سلیطه هست... یه دختر که تازه وارد این خانواده شده.» او سعی کرد با منطقِ خودش را آرام کند. «من فقط وظیفهام را انجام میدادم. اون خواهرِ ناتنیِ من هست... باید مراقبش باشم، همین.»
اما این پاسخ، مثلِ ریختنِ بنزین روی آتش بود. او میدانست که این یک "وظیفه" ساده نیست. اگر فقط یک وظیفه بود، باید بعد از آن برخوردِ تندِ ا.ت، با خشم یا بیتفاوتی از اتاق بیرون میآمد. اما او... او داشت خودش را میخورد. او داشت با خودم میجنگید که چرا قلبش با هر حرکتِ کوچکِ ا.ت، به شدت میتپد.
*«چرا باید نگرانِ او باشم؟ چرا باید بدانم که او چطور میخوابد یا چطور با آن موتورهای سنگین در پیست میراند؟ چرا باید بدم میآید که دیگران به او نگاه میکنند؟»*
او چشمانش را با قدرت بست، اما تصویرِ ا.ت با آن لباسِ شیک و آن چهرهیِ بلوری که در نمایشگاه داشت، از ذهنش پاک نمیشد. او احساس میکرد در یک تله گرفتار شده است؛ تلهای که خودش با هر بارِ "نگرانی" و هر بارِ "مراقبت"، عمیقتر در آن فرو میرود.
او، پادشاهِ پیست، مردی که همیشه کنترلِ هر چیزی را در دست داشت، حالا در برابرِ احساساتِ خودش، کاملاً بیدفاع بود.
ادامه دارد....
- ۱۳۱
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط