عکاس هم نشدم 

عکاس هم نشدم 
اما دلم همان آرزوی کودکی ام را دارد 
دوربینی کوچیک برای ثبت لحظه ها 
اما حالا شدم شاعر، مثلا شاعر
شاعری که هر روز عکس تورا می بیند
و می نویسد از موی تو، از ابروی تو 
از چشمان تو 
شاعری که از روی عکس تو 
کمی عاشقانه می بیند
کمی هم عاشق شده است 
و کمی عاشقانه دو نفره قدم می زند 
شاعری که در بند بند نوشتهایش رژه می‌روی 
مثل صبحگاهی پادگان که هوا گرگ و میش است
مثل همان اول صبح سرد کویر 
شاعری که وقتی از تو می نویسد با کلماتش قهر می کند
آری بانو 
عکاس نشدم، اما از عکس تو کمی شاعر شدم...
شاعری که هر شب عکس تو را
در آغوش می کشد و می بوسد...
#حامی_آذر
دیدگاه ها (۵)

وقتے میدونے موندنے نیستتنهایے ڪسیو خراب نڪنچون طول میڪشہ تا ...

عطرِ تو دارَداین هَــواسَر بِه هَواتَرینمَنَـــم...

بهانه که «تو» باشیشنبه ام میشودشیرین ترین روز هفته......!!

قلبها دریچه نفوذند...!آن کس که صادقانه نفوذ میکندپایدارترین ...

White lotus | part 3هوای سئول بعد از باران، بوی خاک خیس گرفت...

#ارباب_منPart: 12ویو: فردا صبحته: با تکون خوردن چیزی تو بغلم...

صدای چرخش کلید و باز شدن ناگهانی در، مثل انفجار سکوت اتاق را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط