آرزو می کردم دشت سرشار زسرسبزی رویاها را...

آرزو می کردم دشت سرشار زسرسبزی رویاها را...
من گمان می کردم!
دوستی همچون سروی سر سبز چهار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست ...
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی....
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن وسنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند....
دیدگاه ها (۳)

من گمان می کردمدوستی همچون سروی سرسبزچارفصلش همه آراستگی ست ...

(گمان میکردم)

من گمان می کردمدوستی همچون سروی سرسبزچارفصلش همه آراستگی ستم...

من گمان می کردمدوستی همچون سروی سرسبزچارفصلش همه آراستگی ست ...

من گمان می کردم عشق همچون سروی سرسبز چارفصلش همه آراستگی ست ...

من گمان می کردم عشق همچون سروی سرسبز چارفصلش همه آراستگی ست ...

من گمان میکردمدوستی همچو سروی سرسبزچهار فصلش همه آزادگی استم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط