روز ها میگذرند و من هنوز همان مترسک تنهای باغ کشاورزم.

روز ها میگذرند و من هنوز همان مترسک تنهای باغ کشاورزم.
تنها...
با قلبی کاغذی و احساسی مبهم، من این قلب کاغذی را دوست دارم..
در کوچه پس کوچه های این شهر..
آدمها دیگر رنگ بوی گذشته را ندارند..
حرف هایشان دیگر محتوایی ندارد و عشق..!
چیزی جز توهم نیست...
راضیم،به حضور تنهایی در کنار خودم.. تا حضورِ مردی پوشالی،.که ترس را در وجودم نقاشی میکند.
و عشقی که خاطراتش را کوچه و خیابان بهتر به یاد دارند..
من..این تنهایی و قلب تو خالی را ترجیح میدهم.!
به رنگ و بوی عشق های لحظه ای
و خنده های مصنوعی, پشتِ دل های ترک خورده..
حال..این منم و قلبی تنها در میان انبوهی از قلب های دونفره.. Eiliya
دیدگاه ها (۶)

اگر تربیت " غلط " به تو آموخت کهغیرت داشتن دخالت کردن است و ...

#داستان_کوتاه به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روا...

فراموش شده:متنی زیبا از علی سلطانی:فرقی نمیکندکنار دریا باشی...

خدایا! آدم‌های خوب سر راهم بگذار ... .حس بسیار خوبیست هنگامی...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت بیست‌وچهارم | اعتراف قلبروزه...

فصل چهارم: شکستی که جرقه‌ای شدهفته‌ها از آن شامِ تلخ گذشته ب...

‍ 🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْ...

The Joke That Broke Us

part : 46chapter : 2نمیدونم ... شاید دنیای بعدی بتونیم کنار ...

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط