امید را از نجاری آموختم که

امید را از نجاری آموختم که
مغازه اش سوخت ...

ولی او با همان چوبهای سوخته
مغازه زغال فروشی باز کرد.
دیدگاه ها (۱)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_20بعد از پارک کردن ماشین از ...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۵۴ویو راوی مشتری تش...

روباه کوچولوی منپارت شانزده꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای وقتی ه...

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم

سلام سلام دلم برا همتون تنگ شده بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط