رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۰۴
_میدونی،منم فکر میکنم کسی نمیدونه با یه عده پسر اومدي خوش گذرونی، میدونی، خیلی
خوب میتونم چهارتا دروغم روش بذارم و تحویل
بابات بدم، میدونی که میشناسمش.
ترس نگاهشو پر کرد.
-تو بگو تا من تو کل فامیل رابطهی بین تو و مطهره
رو پخش کنم.
خندیدم.
_راستش، همه بفهمند، مطهره رو میگیرم و خلاص
میشه، اما واسه تو به این راحتیا نیست، به زور با یه
پسر میشونند پاي سفر عقد تا حرفها بخوابه.
زبونش قفل شده بود.
_مطمئنا اینجایی تا از مطهره اخاذي کنی، پس یادت باشه که منم آتویی ازت دارم، پس کار
اشتباهی نکن.
گوشیمو بالا آوردم.
-و اینکه امتحانمم نکن.
عصبانیت نگاهشو پر کرد.
-یه روزي آخرش حساب اون مطهره رو میرسم.
پوزخندي زدم.
تنهاي بهم زد و با قدمهاي تند به سمت رفت که
لبخند پیروزمندانهاي روي لبم نشست.
هنوز هیچ کسی منو نشناخته... حتی حاضرم واسه اون دانشجوي چموش و فراریم قاتلم بشم.
گوشیمو توي جیبم گذاشتم و به سمت آشپزخونه
رفتم.
خواستم صداش بزنم اما دیدم که کنار یخچال تو
خودش جمع شده، سرش روي دستهاشه و
شونههاش میلرزند.
قلبم فشرده.
کنارش نشستم و دستمو دور شونش حلقه کردم.
_مطهره؟
سریع سرشو بلند کرد و به اون طرف چرخوند و
اشکهاشو پاك کرد.
بهم نگاه کرد که با دیدن چشمهاش قلبم به آتیش کشیده شد.
_بله؟
اعتراف میکنم گریه که میکنه چشمهاش
خوشگلتر میشند اما اونقدر مظلوم میشه که کل
وجودت به آتیش کشیده میشه.
دستمو کنار صورتش گذاشتم.
-آخه چرا گریه کردي دیوونه؟
معلوم بود باز بغض داره.
سرشو پایین انداخت.
-بیچاره میشم مهرداد.
سرشو تو بغلم گرفتم که بغضش شکست.
اشک توي چشمهام حلقه زد
_هیس، گریه نکن، درستش کردم.
گریه گفت: میره میگه، سپیده سالهاست دنبال
یه آتو از منه.
_منم ازش اتو گرفتم
خواست از بغلم بیرون بیاد ولی نذاشتم و ادامه دادم.
-معلومه باباش نمیدونه با پسرا اومده شمال، همراه
نیما و اونوریا اومده، تهدیدش کردم، نمیره بگه.
با بغض گفت: یعنی نمیگه؟
سرشو بوسیدم.
-نه، نمیگه، بگه بد میبینه، حالا هم بلند شو بریم
توي حیاط، قرار بود واست گیتار بزنم
خواستم ازش جدا بشم ولی پیرهنمو توي مشتش
گرفت و آروم گفت: نرو، بذار تو بغلت باشم.
لبخندي روي لبم نشست و محکمتر بغلش کردم.
شالشو از سرش پایین انداختم و صورتمو توي
موهاش فرو کردم.
عمیق بو کشیدم که از بوي خوبش چشمهام بسته
شدند.
دستهاشو دورم حلقه کرد و آروم زمزمه کرد:
ممنون که هستی.
نفسم از این جملهش بند اومد اما چنان لذتیو بهم
داد که یه لبخند واقعی روي لبم نشوند.
#مطهره
با لذت و آرامش آغوشش چشمهامو بستم.
اعتراف میکنم که این استاد پررومو دوسش دارم،
خیلی هم دوسش دارم.
با کمی مکث ازش جدا شدم.
دو طرف صورتشو گرفتم، چشمهامو بستم و لبمو
روي لبش گذاشتم.
دیدگاه ها (۷۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۵بوسهاي زدم و لبمو برداشتم که آروم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۶چندتا ضربه روي گیتار زد و بعد شرو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۳نیشخندي زد و رو به روم وایساد.ناخ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۰۲بهم نگاه کرد و خندید.نیما به بازو...

آزادترین تقدیر

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط