پارت ۱ فصل ۲ رمان : دل خوش ب خدا

پارت ۱ فصل ۲ رمان : دل خوش ب خدا


از عمل مامان چندماه گذشت و حسابی حال مامان خوب شده بود توی این چند ماه ۴ تایی دست رفاقت دادیم ینی منو مهرداد و میلاد و سحر ک پشت هم باشیم همو تنها نزاریم هوای همو داشته باشیم سحر عصر ها میرفت ب خانواده ایی ک بزرگش کرده بودن سر میزد و برمیگشت منم هر از گاهی ی ویدیو کال نیم ساعتی میگرفتم با عمو بهمن حالشون میپرسیدم و برمیگشتم سر درس و مشقم سحر قبول شد واسه دانشگاه و کلی استرس داشت منم ک مرتب سرم توی کتاب های درسی بود و تاتر آقای... بعد ی مدت فهمیدم میخواست شعامت و بسنجه ک ببینه چقد واس تاتر و سینما ارزش قائلم وقتی فهمید عاشق بازیگری ام کلی باهام راه اومد و هر روز برام کلاس میزاشت هم توی بازیگری کمکم میکرد هم توی درسام وقت امتحاناتمه هر روز از ۲ ۳ تا از کتاب های درسیم و کلاس های مختلفم امتحان دارم
دیدگاه ها (۱)

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

عرررررر سلام خوبید اومممم میخوام خودمو معرفی کنم😐 خیلی خب بگ...

وست دختر کوچولوی من پارت3ویو روز اول مدرسه م/جس: کی واسه روز...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی استادت بود و عاشقت شد...🪐🩵🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕همین که ا...

پ۹ف۲ صبح زود دوش گرفتم و ورزش و صحبونه خوردم و با ماشینی ک ...

پارت۱۳ ی هفته گذشت ک میلاد برام کتاب های درسی کلاس ۱۰ تا ۱۲م...

پ۱۰ف۲ صبح ورزش کردم و کلی درس بازیگری خوندم ساعت ۱۱ رفتم بی...

پارت۱۷ ساعت ۱۲ و نیم بود ک مامان ستین اومد توی اتاق _خسته نب...

حدودای ساعت ۷بود که از کلاس ب اتمام رسیده بعد از یک هفته ،با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط