هرچی ازش می پرسیدم در جواب می گفت : آره

هرچی ازش می پرسیدم در جواب می گفت : آره
مثلا می گفتم : منو می شناسی؟ می گفت : آره
می گفتم : اینجا خوبه بــرات ، راحتی؟ می گفت : آره
می گفتم : خوشحالی که اینجایی؟ می گفت : آره
گفتم : می خوای بریم بیرون يـه دوری بزنیم ، دلت واشه ؟
اونوقت ، جيغ کشید و داد و فرياد کرد که نــه! نــه! نــه!
بعدا دلیلش رو پرستار آسایشگاه بهم گفت که :
آخه ، با همين بـهونه آوردنش ، خانه ی سالمندان !!!
دیدگاه ها (۲)

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___بین دو اسل...

پارت هفتم | دیدار دوبارهپارک لاراـ لارااااا!تو خواب نازم بود...

یون: آره جذابی تو کی هستیلولا: اممم خببب خواهر ناتنی ته هستم...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۲ *رویا*اون خیلی جذابه ؟ اره خیل...

پشت لبخند جیمین پارت هشتماجرای جیمین تموم شده بود و مثل همیش...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦_بخش دوم_ریچل کمی از جا می‌پرد"...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

جنگل نفرین شده پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط