( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۱۵۹
لبه پنچر ایستاد دست تو جیب سکوت با ما شلوار مشکی خودی آبی رنگ چشم های خونسردی عمیق نفسی کشید ... دیشب شب سختی بود برای همه تهیونگ کلافه چشم به چرخاند سمت سالن ... سکوت برقرار بود ته صدا خنده های شیرین اون سوک نه غرغر های هاری نه فوش های یوری نه دویدن های جونگکوک نه هم مغرور و کلافه های جیمین ! .. سکوت بود بجز صدا غمیگن نفس های تهیونگ! ... نمیدونست چی بگه .. اینکه مادرش آملیا بود و خواهر کوچیکش دختر آملیا و یونگی ... نفس عمیقی کشید تهیونگ چاره ای جز مخفی کردن خواهرش نداشت ...
جونگکوک: میشه بهم توضیح بدید
جیمین : درسته ما منتظریم
تهیونگ دست تو جیب تند سمتش جیمین و جونگکوک چرخید تنها یک لبخند ای زد
تهیونگ: واقعانم جز شما کسی دیگه ای رو ندارم ! ...
جونگکوک تند کتش را در آورد سپس روی گوشه مبل انداخت و نشست پا رو آن یکی پا انداخت سپس گنگ و جدی دستش را سمت مبل جلویش گرفت
جونگکوک: بشین تهیونگ!
تهیونگ نفس عمیقی کشید سپس روبه رو جونگکوک نشست جیمین سمتش هجوم برد بلافاصله روی دسته مبل نشست
جیمین : خوب بگو داداش منتظریم
ته یونگ نفس عمیقی کشید سپس تکیه به مبل نشست دکمه کتش را باز کرد چشم به زمین دوخته ...
تهیونگ: واضیع و درست بگم یوری خواهرمه دختر یونگی و مادرم آملیا !
جونگکوک تند تکیه اش را گرفت سپس پرسید
جونگکوک: چطور ممکنه یعنی چطور ؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید سپس سخت و جدی ادامه داد ...
تهیونگ:....
بر روی تخت سفید به پهمل راست دراز کشیده بود یک ساعتی از بیدار شدن اش میگذشت ولی نمیتوانست از رختخواب بلند شود .. صدا باز شدن در به گوشش خورد به خوبی میفهمید که حضور جیمین در اتاق یافت ...
صدا بلند گفت
جیمین : یوری بیام تو ؟
یوری با صدا حاصل از بیحالی و بغض گفت
یوری : بیا
در آروم باز شد و جیمین وارد اتاق سپس سمت تخت رفت لبه تخت نشست ...یوری آروم روی تخت نشست ..
جیمین : خوبی ؟
یوری عمیق و خسته نگاهش کرد ولی هیچ سخنی بر لبش نیاورد تنها لبخند ای زد جیمین نرم دستش را روی نیم رخ دخترک کشید سپس سرش را سمت صورتش نزدیک نمود و با عطش لب های اپ را بوسید یوری لحظه اش پلک رو هم گذاشت .. تا حدی خسته بود که جواب بوسه ها را نمیتوانست بده ... جیمین نرم لب هایش را برداشت سپس چشم به چشم های یوری دوخت
جیمین. : خوب شدی ؟ ..
یوری : به نظرت خوب میشم ؟
پارت ۱۵۹
لبه پنچر ایستاد دست تو جیب سکوت با ما شلوار مشکی خودی آبی رنگ چشم های خونسردی عمیق نفسی کشید ... دیشب شب سختی بود برای همه تهیونگ کلافه چشم به چرخاند سمت سالن ... سکوت برقرار بود ته صدا خنده های شیرین اون سوک نه غرغر های هاری نه فوش های یوری نه دویدن های جونگکوک نه هم مغرور و کلافه های جیمین ! .. سکوت بود بجز صدا غمیگن نفس های تهیونگ! ... نمیدونست چی بگه .. اینکه مادرش آملیا بود و خواهر کوچیکش دختر آملیا و یونگی ... نفس عمیقی کشید تهیونگ چاره ای جز مخفی کردن خواهرش نداشت ...
جونگکوک: میشه بهم توضیح بدید
جیمین : درسته ما منتظریم
تهیونگ دست تو جیب تند سمتش جیمین و جونگکوک چرخید تنها یک لبخند ای زد
تهیونگ: واقعانم جز شما کسی دیگه ای رو ندارم ! ...
جونگکوک تند کتش را در آورد سپس روی گوشه مبل انداخت و نشست پا رو آن یکی پا انداخت سپس گنگ و جدی دستش را سمت مبل جلویش گرفت
جونگکوک: بشین تهیونگ!
تهیونگ نفس عمیقی کشید سپس روبه رو جونگکوک نشست جیمین سمتش هجوم برد بلافاصله روی دسته مبل نشست
جیمین : خوب بگو داداش منتظریم
ته یونگ نفس عمیقی کشید سپس تکیه به مبل نشست دکمه کتش را باز کرد چشم به زمین دوخته ...
تهیونگ: واضیع و درست بگم یوری خواهرمه دختر یونگی و مادرم آملیا !
جونگکوک تند تکیه اش را گرفت سپس پرسید
جونگکوک: چطور ممکنه یعنی چطور ؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید سپس سخت و جدی ادامه داد ...
تهیونگ:....
بر روی تخت سفید به پهمل راست دراز کشیده بود یک ساعتی از بیدار شدن اش میگذشت ولی نمیتوانست از رختخواب بلند شود .. صدا باز شدن در به گوشش خورد به خوبی میفهمید که حضور جیمین در اتاق یافت ...
صدا بلند گفت
جیمین : یوری بیام تو ؟
یوری با صدا حاصل از بیحالی و بغض گفت
یوری : بیا
در آروم باز شد و جیمین وارد اتاق سپس سمت تخت رفت لبه تخت نشست ...یوری آروم روی تخت نشست ..
جیمین : خوبی ؟
یوری عمیق و خسته نگاهش کرد ولی هیچ سخنی بر لبش نیاورد تنها لبخند ای زد جیمین نرم دستش را روی نیم رخ دخترک کشید سپس سرش را سمت صورتش نزدیک نمود و با عطش لب های اپ را بوسید یوری لحظه اش پلک رو هم گذاشت .. تا حدی خسته بود که جواب بوسه ها را نمیتوانست بده ... جیمین نرم لب هایش را برداشت سپس چشم به چشم های یوری دوخت
جیمین. : خوب شدی ؟ ..
یوری : به نظرت خوب میشم ؟
- ۲۲.۵k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط