✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۵۹ (⁠♡)


کردم داره فکر بدی پیش خودش میکنه..
جدي گفت:چه خبره؟
آلن با لودگي گفت: با این خانوم بیشتر آشنا میشدم آقاي ترينر..خيلي شيرينن... اونقدر خوش صحبتن که آدم از نگاه کردن و حرف زدن باهاشون سیر نمیشه.. از اشنایانن؟
عه عه.
جیمین خيلي محكم و عصبي گفت برو سر کارت متعجب به آلن حیوون نگاه کردم که لبخند نابودت میکنمي بهم زد و گفت: چشم...بيبي واقعا لذت بردم..باز میبینمت..باز
زنگ بزن بهم. نفسم مقطع شد.
این خزئبلات چیه اين بي شرف گفت؟
با لبخند کثیفی گم و گور شد تو اتاقي..
کثافت...
تند برگشتم سمت جیمین ..
خيلي سنگين و خشن دندوناشو به هم فشرده بود و خیره
بود تو چشمام.
نگاهش خيلي خشك و سرد بود.
دیگه خبري از مهربوني و محبت و گرما نبود..
تنم یخ از سرماي نگاش
با این چرت و پرتایی که این روانی گفت شك كرده بهم..
تند به معني نه سر به طرفین تکون دادم.
پرونده اي رو با غیض انداخت رو میز منشي و تند رفت تو
اتاقش و در رو کوبید.
از کوبیده شدن در از جا پریدم
واي..واااي...
فقط همینو کم داشتم..
نفس خيلي عمیق و پردردی کشیدم و دست به صورتم
کشیدم.
دیدگاه ها (۲۴)

( 3 تفنگدار )پارت ۱۵۹لبه پنچر ایستاد دست تو جیب سکوت با ما ش...

3 تفنگدار )پارت۱۶۰ جیمین نرم دست یوری را در دستش گرفت سپس تن...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۵۸ (⁠♡)کمربندم رو باز کردم و ک...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۵۷ (⁠♡)لبخند زدم و به پنجره بی...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۶۸گفت: نادیا نفهمه.. باشه باش...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۵۱خودت نباش. بذار برات یه لیو...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 57・⁠]⁠ᕗمطمینم دوست نداشت بپذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط