رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۷: «راز حمله به قصر»

صدای درگیری تمام قصر را پر کرده بود.

دیوارهای قدیمی می‌لرزیدند و نور جادوهای مختلف، راهروهای تاریک را روشن می‌کرد.

تو هنوز نمی‌توانستی باور کنی.

شوگا...

همان کسی که تو را زندانی کرده بود، حالا جلوی تو ایستاده بود تا از تو محافظت کند.

اما نمی‌خواستی این را قبول کنی.

نه هنوز.


---

یک موجود سایه‌ای با سرعت به سمتت حمله کرد.

قبل از اینکه بتوانی واکنش نشان دهی، شوگا جلوی تو ظاهر شد.

با یک حرکت، موجود را کنار زد.

«من خودم می‌تونم از خودم دفاع کنم.»


شوگا بدون نگاه کردن به تو جواب داد:

«پس ثابت کن.»


اخم کردی.

اما فرصت جواب دادن نداشتی.

چند موجود دیگر از سمت دیگر راهرو ظاهر شدند.

بال‌هایت را باز کردی.

نور ماه اطراف تو پیچید.

قدرتت برای چند لحظه آزاد شد.

پری‌های زندانی از داخل اتاق‌ها با امید به سمت نور نگاه کردند.

یکی از آن‌ها گفت:

پری: «اون... واقعاً آخرین پری ماهه.»


---

در طرف دیگر قصر...

یونا در گوشه‌ای پنهان شده بود.

نگاهش روی نبرد بود.

اما نه با ترس.

با عصبانیت.

یونا: «همیشه همینطوره...»

دستانش را مشت کرد.

یونا: «حتی وقتی دشمنشه، باز هم ازش محافظت می‌کنه.»

زنی پشت سرش ظاهر شد.

مادر شوگا.

مادر شوگا: «از چیزی ناراحتی؟»

یونا سریع برگشت.

یونا: «نه.»

مادر شوگا لبخند کوچکی زد.

مادر شوگا: «یونا... من تو رو از بچگی می‌شناسم.»

چند قدم نزدیک‌تر آمد.

مادر شوگا: «تو همیشه چیزی رو می‌خواستی که مال تو نبود.»

یونا نگاهش را پایین انداخت.

یونا: «من فقط می‌خوام حق خودمو بگیرم.»

مادر شوگا: «یا چیزی رو که فکر می‌کنی حقته؟»


---

در سالن اصلی...

آخرین دشمن هم شکست خورد.

اما آرامش برنگشته بود.

چون شوگا متوجه چیزی شده بود.

روی دست یکی از مهاجمان...

علامت خاندان خون‌آشام‌ها دیده می‌شد.

چهره‌اش سرد شد.

«این غیرممکنه.»


دوست شوگا نزدیک آمد.

دوست شوگا: «قربان؟»

شوگا به علامت نگاه کرد.

«این‌ها از بیرون وارد نشدن.»


سکوت.

«یکی از داخل قصر راهشون داده.»



---

نگاه‌ها آرام آرام به سمت افراد قصر برگشت.

تو متوجه شدی چیزی درست نیست.

«یعنی یکی از آدم‌های خودت بهت خیانت کرده؟»


شوگا جواب نداد.

اما چهره‌اش کافی بود.


---

کمی بعد...

در اتاق شوگا.

پدر و مادرش روبه‌رویش بودند.

پدر شوگا: «این اتفاق نباید تکرار شود.»

مادر شوگا: «باید بفهمی چه کسی پشت این ماجراست.»

شوگا کنار پنجره ایستاده بود.

«می‌فهمم.»


پدر شوگا: «و درباره‌ی پری؟»

سکوت.

پدرش نگاه دقیقی به او کرد.

پدر شوگا: «شوگا.»

بالاخره جواب داد:

«هنوز به گردنبند نیاز دارم.»


اما خودش هم می‌دانست...

این تنها دلیل نبود.


---

در اتاق ا.ت...

لیلا کنار تو نشسته بود.

لیلا: «تو دیدیش، درسته؟»

«چی رو؟»


لیلا لبخند کوچکی زد.

لیلا: «اینکه شوگا اون‌قدرها هم که فکر می‌کردیم نیست.»

ساکت ماندی.

چون نمی‌خواستی قبول کنی.

«اون هنوز منو زندانی کرده.»


لیلا: «درسته.»

کمی مکث کرد.

لیلا: «ولی امروز می‌تونست بذاره دشمن‌ها تو رو ببرن... اما این کارو نکرد.»

به پنجره نگاه کردی.

به ماه.

و برای اولین بار...

درباره‌ی شوگا مطمئن نبودی.


---

همان شب...

یونا وارد اتاق مخفی قصر شد.

جایی که کسی جز خانواده‌ی اصلی اجازه ورود نداشت.

او یک جعبه‌ی قدیمی را باز کرد.

داخل آن...

یک تکه از نقشه‌ی گردنبند بود.

یونا لبخند زد.

یونا: «ببخش شوگا...»

چشمانش پر از طمع شد.

یونا: «اما این قدرت باید مال من باشه.»

و در تاریکی...

شخص دیگری او را تماشا می‌کرد.

کسی که یونا فکر نمی‌کرد آنجا باشد.

شوگا.

ادامه دارد🍷
دیدگاه ها (۴)

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۸: «راز ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۹: «قدرت...

فالو و حمایت شه خوشگلای من!!!🩷🫀@jeon_mania

فالو و حمایت شه خوشگلای من!!!🩷🫀@m.j_i.n

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲: «ورود...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۶: «اولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط