Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۹
Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۹
اصلاً چطور بدون صدا تا پشت در رسیده بودند؟ این شوکِ آنی مثل یک شوک الکتریکی تمام بدنش را سست با لحن خونسردی که ترسش را پنهان کرده بود هر دو دست هایش را بالا آورد و گفت : میخواهی منو بکشی...
یکی از مرد ها به سوی دختر رفت به محض هجوم اولین سیاهپوش، هویون از قالب یک شکارِ وحشتزده خارج شد. با یک چرخش سریع، مچ نفر اول را در هوا قاپید و با ضربهی آرنج در شکم او ، تعادلش را به هم زد.
و با پوزخندی گفت: اما من میخوام تو رو بکشم
با لگد محکمی که در شکم مرد زد او را به زمین دوخت سیاه پوش دیگری به سمتش دوید و مشت اش را به سوی دختر گرفت اما زیرک تر سرش را پایین کرد و با حرکت سریعی مانند برق چاقو را از جیبش درآورد و پای مرد را بر ران پایش زخمی نمود سیاه پوش اخی کشید و بر زمین افتاد تا خواست به پشت سرش نگاه کند دستمالی محکم روی دهانش گذاشته شد،
هویون با آرنجش چندین دفعه به پهلوی مرد زد تا دست از سر او برداشت و عقب رفت و اسلحه را روی هویون گرفت نفس زنان گفت : اگه تکون بخوری شلیک میکنم مثله آدم راه میافتی باهام
هویون با نفس زدن و استرس چند قدمی عقب رفت تا اینکه خورد به پنجره با خنده ای که ترس در آن همراه بود لب زد : بیخیال من که میدونم شما رو کی فرستاده... نمیتونم باهاتون بیام کار دارم
با یه حرکت پرید و روی لبه پنجره نشست نگاهی به ارتفاع انداخت زیاد بود ولی ارزشش رو داشت، مرد انگشت اش را روی ماشه اسلحه گذاشت : فکر فرار به سرت نزنه
هویون که نفسنفس میزد، فهمید محاصره شده و راه فراری نمانده نگاهی گذرا دوباره به پایین انداخت و تصمیم تردیدی، خود را گرفت روبه مرد گفت : به رئیست بگو من هیچوقت بهش نمی بازم
با یه حرکت خودش را پرت کرد پایین سقوط کوتاه اما وحشتناک بود. صدای خرد شدن استخوانهای پایش که روی آن افتاد و برخورد سنگین بدنش با زمین سرد، در فضای حیاط پیچید خیلی زخمی نشد تنها زانو هایش و کف دست هایش برخورد بدی با زمین داشتند اما هویون با درد آهی کشید و روی زمین نشست به سختی بلند شد تا اولین قدمش را برمیداشت دستمالی محکم بر دهانش از پشت گرفته شد .....
اصلاً چطور بدون صدا تا پشت در رسیده بودند؟ این شوکِ آنی مثل یک شوک الکتریکی تمام بدنش را سست با لحن خونسردی که ترسش را پنهان کرده بود هر دو دست هایش را بالا آورد و گفت : میخواهی منو بکشی...
یکی از مرد ها به سوی دختر رفت به محض هجوم اولین سیاهپوش، هویون از قالب یک شکارِ وحشتزده خارج شد. با یک چرخش سریع، مچ نفر اول را در هوا قاپید و با ضربهی آرنج در شکم او ، تعادلش را به هم زد.
و با پوزخندی گفت: اما من میخوام تو رو بکشم
با لگد محکمی که در شکم مرد زد او را به زمین دوخت سیاه پوش دیگری به سمتش دوید و مشت اش را به سوی دختر گرفت اما زیرک تر سرش را پایین کرد و با حرکت سریعی مانند برق چاقو را از جیبش درآورد و پای مرد را بر ران پایش زخمی نمود سیاه پوش اخی کشید و بر زمین افتاد تا خواست به پشت سرش نگاه کند دستمالی محکم روی دهانش گذاشته شد،
هویون با آرنجش چندین دفعه به پهلوی مرد زد تا دست از سر او برداشت و عقب رفت و اسلحه را روی هویون گرفت نفس زنان گفت : اگه تکون بخوری شلیک میکنم مثله آدم راه میافتی باهام
هویون با نفس زدن و استرس چند قدمی عقب رفت تا اینکه خورد به پنجره با خنده ای که ترس در آن همراه بود لب زد : بیخیال من که میدونم شما رو کی فرستاده... نمیتونم باهاتون بیام کار دارم
با یه حرکت پرید و روی لبه پنجره نشست نگاهی به ارتفاع انداخت زیاد بود ولی ارزشش رو داشت، مرد انگشت اش را روی ماشه اسلحه گذاشت : فکر فرار به سرت نزنه
هویون که نفسنفس میزد، فهمید محاصره شده و راه فراری نمانده نگاهی گذرا دوباره به پایین انداخت و تصمیم تردیدی، خود را گرفت روبه مرد گفت : به رئیست بگو من هیچوقت بهش نمی بازم
با یه حرکت خودش را پرت کرد پایین سقوط کوتاه اما وحشتناک بود. صدای خرد شدن استخوانهای پایش که روی آن افتاد و برخورد سنگین بدنش با زمین سرد، در فضای حیاط پیچید خیلی زخمی نشد تنها زانو هایش و کف دست هایش برخورد بدی با زمین داشتند اما هویون با درد آهی کشید و روی زمین نشست به سختی بلند شد تا اولین قدمش را برمیداشت دستمالی محکم بر دهانش از پشت گرفته شد .....
- ۱.۵k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط