The pulse of darkness: Black sunrise

نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹⁵ ✨️🪐

"در همین لحظه، درِ اتاق با شدتِ تمام از پاشنه در آمد.
جئون جونگکوک، با چشم‌هایی که از فرط خشم سرخ شده بود و اسلحه‌ به دست، در چهارچوب در ایستاده بود. او انگار حتی در خواب هم بیدار بود و امنیت قلمرو‌یش را چک می‌کرد."

—«دستت رو ازش بکش... قبل از اینکه مغزت رو روی اون دیوار نقاشی کنم.»

"صدای جونگ‌کوک لرزه‌ای به تنِ مرد نقاب‌دار و حتی سویون انداخت. تنِش به قدری بالا بود که اکسیژن در اتاق کم به نظر می‌رسید. مرد نقاب‌دار چاقویی را زیر گلوی دختر گذاشت و با صدایی لرزان گفت":

—«یه قدم دیگه بیای جلو، کارش تمومه جئون! کیم این دختر رو زنده می‌خواد، ولی اگه به من نرسه، به تو هم نمی‌رسه!»

"چشم‌های سویون از ترس لبریز از اشک بود، اما حتی در این وضعیت هم آن برق لجبازی در عمق نگاهش نمرده بود؛ او با تمام وجود سعی داشت راهی برای نفس کشیدن پیدا کند، در حالی که دست‌های زمخت مرد نقاب‌دار دهانش را به سختی فشار می‌داد."

"جونگ‌کوک اسلحه را با یک دستش نگه داشته بود. رگ‌های گردنش از شدت خشم بیرون زده بود اما انگشتش روی ماشه ذره‌ای نمی‌لرزید. او می‌دانست که اگر شلیک کند، لرزش دست مرد نقاب‌دار در لحظه مرگ، شاهرگ سویون را خواهد برید. برای اولین بار در زندگی‌اش، قدرت مطلق او در برابر یک چاقوی ساده فلج شده بود."

"جونگ‌کوک با صدایی که از ته چاه بیرون می‌آمد، لرزان اما به شدت خطرناک، غرید":

—«اگه فقط یک میلی‌متر دیگه اون چاقو رو فشار بدی... قسم می‌خورم مرگتو اون‌قدر طولانی کنم که آرزو کنی کاش هرگز به دنیا نمیومدی.»

"انگشتانش اسلحه را بیشتر فشرد، سپس ادامه داد":

«کیم چی بهت وعده داده؟ پول؟ زندگی؟ اون داره ازت به عنوان یه مهره سوخته استفاده می‌کنه. تو الان تو قلمروی منی... فکر کردی راه فراری داری؟»

"مرد نقاب‌دار در حالی که سویون را به سمت پنجره عقب می‌کشید، داد زد":

—«عقب وایسا! درها رو باز کن و بذار برم، وگرنه همین‌جا تمام خونش رو میریزم.»

"سویون حس کرد پاهایش از زمین کنده شده‌اند. فشار دست مرد روی دهانش اجازه نمی‌داد حتی فریاد بزند. او حالا کاملاً بین دو قطب مرگبار گیر کرده بود؛ مردی که می‌خواست او را ببرد و مردی که ادعا می‌کرد صاحب اوست اما با حضورش، جان او را به خطر انداخته بود."

"جونگ‌کوک یک قدم به عقب برداشت، انگار که تسلیم شده باشد،
نگاهش ناگهان برای یک صدم ثانیه با نگاه سویون تلاقی کرد. در آن نگاه مرگبار و آتشین، پیامی بود که فقط یک نفر در آن اتاق می‌توانست بفهمد: «نترس...»"

"او با لحنی که انگار دارد معامله می‌کند گفت":

«باشه... چاقو رو بردار. من اسلحه رو می‌ذارم زمین. تو اون رو می‌خوای، درسته؟ بیا معامله کنیم...»

"سویون فشار تیزی چاقو را که هر لحظه روی گلویش بیشتر می‌شد را حس کرد؛ قطره‌ای خون گرم به آرامی از زیر تیغه‌ی سرد چاقو سرید و روی یقه ابریشمی لباس مشکی‌اش افتاد. او چشمانش را از درد و وحشت بست؛ گرمای خون و سرمای فلز، ترکیب مرگباری ساخته بودند که تمام توانش را می‌گرفت. در آن لحظه، سویون نه به نقاشی‌های ناتمامش فکر می‌کرد و نه به آدرسی که اشتباه آمده بود؛ او فقط آرزو می‌کرد این کابوس تمام شود، حتی به قیمت تمام شدن زندگی‌اش."

"جونگ‌کوک که شاهد هر میلیمتر فرو رفتن چاقو در پوست لرزان سویون بود، چهره‌اش از حالت انسانی خارج شد. او اسلحه را به آرامی روی زمین سنگی قرار داد و دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد، اما چشمانش... چشمانش مثل آتشی بود که در حال بلعیدن همه چیز است."

"مرد نقاب‌دار پوزخندی زد و سویون را با خشونت به سمت لبه‌ی پنجره شکسته کشاند."

—«عقب بمون!»

"مرد نقاب دار با صدایی گوش خراش فریاد زد و تمرکزش برای یک لحظه روی جای پایش روی لبه‌ی پنجره رفت؛ جونگ‌کوک با سرعتی که فراتر از توان انسان بود، چاقوی کوچکی را که در آستینش پنهان کرده بود، نه به سمت مرد، بلکه به سمت چراغ‌آویز بزرگ سقف پرتاب کرد."

"ناگهان با صدای خرد شدن لامپ‌ها، اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت. تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدای نفس‌های تند سویون و بعد فریاد خفه‌ی مرد نقاب‌دار بود. در آن تاریکی، جئون مانند یک شبح حرکت می‌کرد. صدای برخورد فیزیکی شدیدی آمد و ناگهان سویون حس کرد دست زمختی که دهانش را گرفته بود، رها شد. او به سمت زمین پرتاب شد، اما قبل از اینکه بدنش به زمین بخورد، بازوان نیرومندی او را میان زمین و هوا قاپیدند."
______________________________
شرایط پارت بعد: بازنشر بالای ۱۰، لایک بالای ۲۵
دیدگاه ها (۱۵)

خیلی خب خوشگل خانوما... .قراره یه سناریو نسبتا کوتاه گذاشته ...

My savior 🦢✨️p¹"دست های دختر به وضوح می‌لرزیدند. انگشتش را ر...

The pulse of darkness: Black sunrise

چقدر دلم تنگ شده براشون... .هرچقدرم که یه جوری به خبرا دست پ...

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

part28 عشق پنهان《ویو جونگ کوک》ات بین من و یک مرد دیگه نشسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط