به ســــلامتی اون پـــسری کــه وقــتی تـــو خـــیابون نــ

به ســــلامتی اون پـــسری کــه وقــتی تـــو خـــیابون نـــگاهش به یه دختر
نــــاز و خوشگــــل میفته سرشــــو میندازه پایین و زیر لـــب میـــگه اگـــه
آخرشــــم باشــــی انگـــشت کوچیکه ی عشــــقــــم هم نیــــستی
دیدگاه ها (۱)

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۴: «حسادت» 🤍🖤**صحنه ۱ - بیرونی: خیابون ...

پارت ۱ #پشت غرورتلندن.صبح زود بود و اِما با عجله توی خیابون ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۹: بزرگ‌ترین خطرشب عمیق‌تر شده بود.صدای م...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p19از آخرین باری که جیمین رو دیده بود، سه...

چند پارتی پارت ۴ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیباران آرامی می‌با...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

رقص مرگ و عشقp¹⁵اشک‌ها مثلِ سیل رویِ صورتم جاری شده بودن. تم...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۴" در آغوش رویای آبی ات "...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط