او میررود دامن کشان

او میررود دامن کشان
من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان
کز دل نشانم می رود

در رفتن جان از بدن
گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم می رود





سعدی📃 📝
دیدگاه ها (۲)

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

خدا از ما نگیرد روزی شب‌زنده‌داری رانصیب ما کند یک بار دیگر ...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

در رفتن جان از بدنگویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتندیدم ...

در رفتن جان از بدنگویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتندیدم ...

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشاندیگر مپرس از من نشان ک...

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشاندیگر مپرس از من نشان ک...

در رفتن جان از بدنگویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتندیدم ...

او می رود دامـٖن کشان مـن زهـر تنهایی چشان دیگر مپرس از م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط