سکسکه‌ام گرفته بود،

سکسکه‌ام گرفته بود،
گفتم مرا بترسان!
دستانم را رها کرد،
نفسم بند آمد…
#رنگی_متفاوت
دیدگاه ها (۱۸)

بعضی وقتا مجبوری رها کنیرها کنی تمام هستی توبگذری از کسی که ...

پادشاهی درویشی رابه زندان انداختنیمه شب خواب دید که بیگناه ا...

دل بریدم ز غمی که مرا با غم آشنا کرداز همدردی که مرا میان در...

پارت ۱۳ — «نقشه‌ی دستپاچه‌کننده»صبح هنوز کامل شروع نشده بود ...

«دشمنِ نیمکت بغلی»زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وا...

تا وقتی فراموش شوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط